#عشق_اجباری_پارت_74

اون شب تا صبح من در آغوش آرشا احساس پرنسس بودن کردن با اینکه دختر نبودم اما رفتار آرشا حتی یک لحظه هم بهم اجازه نداد فکرکنم که دختر نیستم اون منو تا اوج دختر بودن برد و توی اوج لذت برای بار دوم به دنیای زنانه واردم کرد...


*آروا:
دلم زیاد درد نمیکرد چون به هرحال دفعه اولم نبود اما تا خود ساعت چهارصبح خوابم نبرد ارشا یکساعتی میشد که بعداز تمام عشقی که بهم داد خوابیده بود و چقد از بعداون یکی شدن شیرین مهر بیشتری نسبت بهش تو دلم افتاده بود..
هنوز اذان صبح و نگفته بود که بی سر وصدا و اروم به سمت حموم رفتم تا برای اذان صبح غسل کنم..
هیچ وقت حموم کردنم طولانی نمیشد اما اینبار با حس اینکه بعداز چندوقت توحموم خونه خودمم عجیب بهم مزه میداد حموم کردن نمیدونم چقدر گذشته بود اما مطمعن بودم هنوز یکساعت نشده که با صدای داد زدنای وحشت زده ارشا وبلافاصله صدای هق هقای مردونه ای که تو خونه پیچید وحشت زده همونجور برهنه پریدم بیرون تا فاصله حموم واتاق وطی کنم که حتی چند ثانیه هم طول نکشید اما فکرهای جور واجور وحشتناکی به ذهنم هجوم اورد ...
با رسیدنم توی اتاق در حالی که از سرما میلرزیدم و صدای برخورد دندونام بهم توی اتاق پیچیده بود نگاهمو اطراف اتاق ریخت و پاچ شده چرخوندم برای پیداکردن ارشا،ودر کمال تعجب ارشا رو مچاله شده گوشه تخت دیدم که شونه های لرزونش خبر از گریه کردنش میداد متعجب به سمتش رفتم ..
_آرشا؟؟
انگار باشنیدن صدام تازه به خودش اومده بود که به سمتم برگشت وتقریبا به طرفم هجوم اورد و منو سخت در آغوش کشید..


*آروا:
باترس خواستم از خودم جداش کنم که محکم تر بغلم کرد ترجیح دادم بهش فرصت بدم تا اروم بشه بعداز گذشت حدودا پنج دیقه ازم جداشد وباچشمای خیسش زل زد بهم بادستش صورتمو لمس میکرد وزیرلب چیزای باخودش زمزمه میکرد...
_آرشا؟؟آرشا جان؟؟
باصدام ولوم صداشو بالاتربرد وحالا مخاطبش من بودم..
_فک..ک..ردم..مث...مث..سما..تو..هم..
فهمیدم داره اذیت میشه از بیان و یادآوری اون حادثه تلخ بخاطر همین زودتر به خودم اومدمو انگشت اشاره امو روی لبش گذاشتم..
_هیشش!! چیزی نیست عزیزم من اینجام..
با دلسوزی نگاهش کردمو دستاشو توی دستام گرفتم و مجبورش کردم دست از لمس صورتم برداره بوسه ای پشت دستاش نشوندمو به سمت تخت بردمش مثل مادری که سعی در اروم کردن بچه اش داره سعی داشتم ارومش کنم وتقریبا موفق هم شدم..
ارشا سرشو روی پای برهنه من گذاشته بود و من مشغول ماساژ دادن سرش بودم کم کم اروم تر شده بود و راحت تر حرف میزد..
_من من..بهش گفتم گفتم مواظبتم گفتم خودم پای غلطم وایمیستم ولی ولی اون...اروا دیگه هیچ وقت بیخبر ازمن هیچ جا هیچ جا حتی دستشویی هم نرو باشه ؟؟باشه؟؟
_باشه ارشا جان اروم باش عزیز دلم ..
_خیلی ترسیدم..خیلی..

romangram.com | @romangram_com