#عشق_اجباری_پارت_73

_آر..شا..
_جانم؟؟
_شه...با..
اروا داشت به سختی لب هاشو تکون میداد که با صدای عاقد به. خودمون اومدیم فشاری به دست آروا آوردم وسعی کردم متوجه جمعی کنمش که منتظرشکسته شدن سکوت آروا بودن که موفق هم شدم و بلاخره لب هاشو به سختی ازهم باز کرد..
_بله..
و به ثانیه نکشید که صدای کف وکل کشیدن زن ها بلند شد وتواین جمع تنهاکسی که تواوج سکوت به گل های فرش خیره شده بود دایان بود رفیقی که امشب رفاقتشو کامل کرده بود دایان با سنگینی نگاهم نگاهشو بهم انداخت و لبخند شیرینی تحویلم داد ومن هم متقابلا همین کارو کردم نگاه مو ازدایان گرفتم ودست های یخ آروا رو توی دستم فشردم..
_چی دیدی؟؟
_هیجی فکرکنم خیالاتی شدم ..
سرمو بالبخند تکون دادم و توسکوت خیره به مهمونای شدم که یکی یکی کادوهاشونو بهمون میدادن تواین میون دایان کادوشو داد به بیتا تا برامون بیاره خودش از دور بالبخند بهم تبریک گفت میدونستم دلیل اینکارش چیو به حتم دلش نمیخواست منو ناخواسته حساس کنه اما اینطور نبود ومن ازچشمام بیشتر به رفیقم اعتماد داشتم..
چندساعت مهمونی بالاخره باهر دنگ وفنگی که بود تموم شد وحالا رویای غیرممکن من به وقوع پیوسته بود وروی مبل منتظر اومدن آروا از حموم بودم بالبخند به در اتاقی خیره شدم که با سلیقه وسواس تمام برای عروسم آماده کرده بودم وبی شک دلم میخواست تمام خاطرات بدشو یک شبه از بین ببرم..
انقد تو افکارم غرق بودم که متوجه حضور آروا کنارم نشده بودم با صدای چکیدن اب موهاش روی زمین به خودم اومدم وخیره به دختری شدم که توی اون لباس خواب قرمز رنگ که بی شک کار مادرم بود به طور قشنگی میدرخشید بلاخره به خودم اومدم و ازجام بلند شدم..
_دختر سرما میخوری این چه وضعشه؟؟
_نه سرد نیست..
_حرف نباشه ببینم ..
با خنده وشوخی سرشو توی سینم قایم کردم وهمینطور که آروا میخندید به سمت اتاق رفتم..


*آروا:
مامانم همیشه میگفت بعد از جاری شدن صیغه عقد تودل ادم مهرومحبت میوفته نسبت به همسرش شاید با شهباز این حس وتجربه نکرده بودم ولی درباره آرشا صد در صد صدق کرده بودم ومن حرلحظه بیشتر شیفته وشرمنده این همه مهربونی ارشا میشدم ..
جلوی در اتاق سرمو از توی سینه اش بیرون اورد و با عشق بهم خیره شد نگاهاش انقدر عمیق و دوس داشتنی بود که ادم دلش نمی‌خواست لب باز کنه وتوسکوت باچشماش حرف بزنه اما خلاف توقع من اینبار هم درحالی که ازپشت در آغوشم میگرفت لب هاشو ازهم بازکرد..
_بریم خانومم؟؟
_بر..یم
با کمترین ولوم ممکن که به حتم بخاطر ترس خاطرات گذشته بود جوابشو دادم اما آرشا نزاشت تو خاطراتم غرق بشم و دستمو میون دست هاش گرفت نزدیک لباش برد وبوسه نرمی پشت دستم نشوند خواستم برگردمو این کارشو جبران کنم اما مانعم شد ودستم که میون دست هاش قفل کرده بود وروی دستگیره در گذشت و در وبازکرد..
صحنه روبه روم انقد خیره کننده بود که نمیدونستم باید چکارکنم توی اون لحظه تنهاکاری که تونستم بکنم درجواب این همه خوبی آرشا سرمو برگردوندمو بدون هیچ حرفی لبام ونرم روی لب هاش گذاشتم نمیدونم چقد گذشته بود که ازهم جدا شدیم وهمینطور که آرشا توی آغوشش به سمت تختی میبردم که شبیه به حجله درست شده بود و روی تخت گذاشتم.. جفتمون ترجیح میدادیم توی سکوت خیره بشیم اون به من ومن به منظره روبه روم بع شمع های مشکی و قرمزی که دور تا دور اتاق چیده شده بود به گلای رز مشکی وقرمزی که کف اتاق ریخته شده بود قدردانانه نگاهش میکردم که کنارم روی تخت خوابید حالا دیگه نمی‌ترسیدم وبرعکس مشتاق بودم برای ساختن خاطره شیرین تری نسبت به دفعه قبل برای بار دوم لب هامو روی لب های آرشا گذاشتم وبااین کارم خودمو سپردم بهش..

romangram.com | @romangram_com