#عشق_اجباری_پارت_72

اینجا زنی بی عشق مادرانه وبی حس زنانه هرشب میمیرد ومیمیرد..
خدایا حواست هست؟؟
اینجازنی هرشب خالی تراز دیشب میشود ..
خدایا حواست هست؟؟
اینجا زنی هرشب در رخت خواب نیمه گرمش میجنگد ومیجنگد برای ذره ای ارامش ..
خدایا حواست هست؟؟
اینجا دنیای است که میگویند جای حقش تونشسته ای..
خدایا قسم به پادشاهیت گاهی نگاهی بینداز به زن تنهای که هرشب در وجودم ،وجودش رابه اتش میکشم..
(ترانه_میم)
نگاهی به آیینه انداختم وخیره به لبخند روی لب ارشا شدم تمام سعیمو کردم لبخند بزنم فک کنم برای دقایقی هم موفق شدم اما با سر رسیدن دایان بالا سرمون وهماهنگ کردن ژست های عکاسی با ارشا باردیگع توی دنیای حسرت هام غرق شدم ..
اینبار هم شاید خالی تر از هرحسی کنارمردی نشسته بودم که تادقایقی دیگه قرار بود همسرم بشه اما اینبار فرق بزرگی بود میون مرد کنارم با شهبازی که چهار ماه پیش به عقدش دراومده بودم وبی شک مردونگی وبزرگی وعشقی بود که تو وجود ارشا موج میزد ولی شهباز ذره ای هم ازاونو نبرده بود... با صدای ارشا از اعماق افکار اشفته ام بیرون کشیده شدم وبه زمان حال برگشتم ..
_خانومم خوبی ؟
سعی کردم لبخندی بزنم و جوابشو بدم..
_خوبم..
دستامو میون دستای گرمش فشرد اما نتونست سرمای قلب یخ زدمو بگیره به لبخند کوتاهی اکتفا کردم..
آرشا خواست حرفی بزنه که با صدای عاقد و دست زدن از روی شوق بی بی به خودمون اومدیم بادیدن خوشحالی بی بی ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبام نقش بست نمیدونم توچشمای این مادر چی دیدم که تو اون لحظه با خدای که خیلی وقت بود فراموشم کرده بود عهد بستم برای خوشبختی تک پسراین مادر که حتی ارشا برای ناراحت نکردنش حتی حاظرنشده بود قضیه ازدواج قبلی منو براش بگه هرکاری بکنم..
اینبار با احساس بهتری چشمامو بستم وتوی دلم ذکر گفتم برای خوشبختی خودم وپسری که به حتم لیاقت خوشبختی وداشت ..
گوش سپردم به صدای عاقدی که کلمات عربی و لب میزد با سکوت جمع فهمیدم نوبت بله گفتن منن اما اینبار مث دفعه اول نبود مادر ارشا ودخترای فامیل به گل فروشی وگلاب فروشی فرستادنم توی دلم به توصیفات و عقده هام خنده ای کردم عاقد برای بار سوم خطبه رو خوند مردد نبودم برای جواب اما نگاهی دور سالن انداختم چشمای غمگین دایان که مشغول عکاسی بود واز نظر گذروندم به چشمای بی بی رسیدم نگاهی به جایگاه کنارش انداختم که بی شک جای مادر و پدر من بود که خالی بود ناخودآگاه قطره اشکی ازچشام جاری شد همه چشم به دهن من دوخته بودن و آرشا نگران اسممو صدامیزد اما من نمیدونستم منتطر چیو کیم که جواب نمیدم نگاهمو ازجمع گرفتم وخواستم لب هامو ازهم بازکنم که چشمای ابی رنگی که وحشتناک تراز همیشه از پشت پنجره اتاق بهم خیره شده بود قلبمو برای لحظاتی از کار انداخت...


*آرشا:
نگران چشم دوخته بودم به لب های که اگه باز میشد آینده منو رغم میزد..
اون چندثانیه سکوت آروا برام چند سال وچند ثانیه گذشت دیگه کلافه شده بودم وصداش زدم تازه متوجه حضورمن شد خواست برگرده سمتم که انگار با دیدن چیزی یا کسی سر جاش میخکوب شد مسیر نگاهشو گرفتم وبه پنجره رسیدم که سایه ای به سرعت رد شد اینبار باترس ومشکوک آروا را تکون دادم..
_آروا..آروا جان ؟؟خانومم؟؟

romangram.com | @romangram_com