#عشق_اجباری_پارت_71

_شکرخدا..
_اوممم.....
_چیزی شده؟؟
_راستش می خواستم نظرتونو بدونم اخه امشب گفتم که اگه نظرشما اوکی باشه با بی بی صحبت کنم که تا قبل عید سروسامون بگیریم..
_بله..
_چی بله؟ ؟
_معمولان جواب خواستگاری یابله است یا خیر منم الان بله رو دادم..
سکوت چند لحظه ایش نشون میداد یا داره ذوق میکنه یا فکر اما با صدای شادش که توی تلفن پیچید مطمئن شدم داشته ذوق میکرده..
_مرسی وای خدااا...بخدا پشیمونت نمی کنم..
_میدونم..
نمیدونم چرادرجواب این همه ذوق وشوق ارشا آنقدر سرد شده بودم دست خودم نبود ولی دلم نمیخواست ناراحتش کنم..
_آروا؟؟
_بله؟
_تو..یعنی تو..
_من چی اقا ارشا مادرتون دارن نگاه میکننا سریع لطفا..
_هیچی شب حرف میزنیم..
فقط امیدوارم این بله نتیجه جنگ احساس وعقلتون نباشه..خداحافظ..
قبل ازاینکه بخوام چیزی بگم صدای بوق اشغال توی گوشم پیچید وگوشی ازگوشم فاصله دادم نمیدونم چرا اما با حرف ارشا ناخوداگاه به تصمیم وکرده خودم شک کردم اما دیگه راه برگشتی نبود حداقل برای آروای که از بچگی عادت داشت اگه یه حرف ومیزنه تاتهش بره ..


*آروا:
خدایا حواست هست؟؟
اینجازنی هرشب در تنهایی هایش غرق میشود وغرق میشود...
خدایا حواست هست ؟؟

romangram.com | @romangram_com