#عشق_اجباری_پارت_70
کتمو روی سرم کشیدم همونجا کنار قبرمامان زانوهامو توی بقل گرفتم به یاد همدم نداشته ام..
*آروا:
امشب قصد صبح شدن نداشت امشب خداهم بادل من لج کرده بود نه تنهاامشب بلکه خدا مدت هاست با من و دلم لج کرده نمیدونم چرا وبخاطر کدوم کارم بود اما هرچی که بوده گناهم انقدر بزرگ بوده که خدا باهمه بزرگیش نگاهشو ازم گرفته بود..
پرده روانداختم و روی تخت نشستم زانوهامو توی بقلم گرفته بودم وبه تمام آن چیزی که در انتظارم بود فکرکردم ..
من دایان ودوست داشتم اما نه به قیمت اینکه خدمتکار زنش بشم وارشا...
هووف کی فکرشو میکرد سرنوشت من اینجوری بشه؟؟ کی فکرشومیکرد یه روزی بشم یه زن مطلقه که نشسته برای پیدا کردن یه سرپناه تصمیم میگره کلافه دستی توموهای کوتاهم کشیدم وزیر لب به باعث تمام ذلت وبدبختی هام لعنت فرستادم ..
_لعنت به تو شهباز..لعنت به تووو..
با یادآوری اسمش استرس بدی به جونم افتاد وتمام کابوس هام زنده شد دیگه عاجز شده بودم عاجز از این رسم بی رحم زندگی عاجز از سرنوشتم سرمو میون دستام گرفتم واروم نالیدم..
_خدایاکمکم کن خدایا ازاین خواری وذلت نجاتم بده خدایا بازیچه دست بندهات نکن ..
چشمه اشکم ناخودآگاه جاری شده وبود وبی اینکه دیگه هدف مشخصی از اشک ریختنم داشته باشم بی هدف گریه میکردم و اینبار جای صدا زدن خدای که خیلی وقته گوشاشو حداقل برای من یکی بسته بود مامان گمشده امو صدامیزدم ...
_مامان میگن بچه ها هرچقدر هم بزرگ شن هنوز برا مادراشون بچن مامان مگه من چندسالم بود که تواین دنیای سیاه تنهام گذاشتی؟؟
انقدر توافکارم غرق شده بودم که نفهمیدم چقد گذشته واز کی ارشا توی اتاق خواستم بهش چیزی بگم که برق خوشحالی چشماش مانعم شد مشتاق چشم دوختم بهش تا علت این همه خوشحالیشو بفهمم .. باهمون سکوتش نزدیکم اومد وکنارم روی تخت نشست دستاشو روی شقیقه هاش فشار داد وانگار داشت باخودش کنار میومد برای اطمینان از انجام کاری...
*آروا:
ازصبح تک تک حرفای ارشا تومغزم اکومیشد ومن هربار که بیشترفکرمیکردم مطمعن ترمیشدم ازتصمیمم..دایان زندگی وخودش وداشت وهیچ وقت به من ابراز علاقه نکرده بودپس مطمئنا خریت بود منتظرنشستن برای کسی که حتی بهم فکرهم نمیکرد ..
اهی شاید از روی حسرت کشیدم سعی کردم به روی خودم نیارم و مثل تمام این یکساعتی که روی کاناپه با بی بی نشسته بودیم بازم وانمود کنم که به تعریفهایی که از وَجَنات واقای پسرش میکرد گوش میدم ...
با صدای زنگ گوشی که از بدو ورودم ارشا بهم داده بود با یه عذر خواهی ولبخند مصنوعی ازجام بلند شدم و به سمت گوشیم رفتم با دیدن اسم ارشا که تنها شماره سیو شده توگوشیم بود تمام افکار اشفته وجمله های بی قید وفاعلمو سروسامون دادم وبعد ازیه نفس عمیق که شاید همه این ها یک ثانیه هم طول نکشید دکمه اتصال وفشار دادم..
_الو...
_سلام ارشام..
_ سلام بله شناختم اقا ارشا ..خسته نباشید..خوبید؟؟
_ممنونم شماخوبید؟؟
romangram.com | @romangram_com