#عشق_اجباری_پارت_69


*آرشا:
نمیدونم چرا این حرف وزده بودم فقط میدونستم دلم نمیخواست آروا رو هم ازدست بدم توتموم سال های دوستیمون با دایان همیشه بخاطرش عقب گرد کرده بودم اما این بار دیگه نه دیگه دلم نمیخواست پای آروا هم عقب گرد کنم چون شاید اینبار بودن بامن برای آروا درد دیده خیلی بهتر از بودن با دایانی که هنوز تکلیفش باخودشم معلوم نبود ..
نمیدونستم کجا دارم میرم بی هدف توی خیابون ها دور میزدم و به آروا دایان رفاقتم عشقم فکر میکردم انتخاب سخت بود بین رفیقم یا عشقم نمیدونستم باید چکارکنم واین کلافه ترم میکرد ماشین وروبه روی پارک نزدیک خونه خودم پارک کردم وپیاده شدم دی ماه بود وهوا سرد شده بود زیپ سویشرتمو بستم و دستامو توی جیبم فرو کردم سرمو پایین انداخته بودم و طبق عادت بچگیم قدم هامو میشمردم توی حال وهوای خودم غرق بودم که صدای آشنا مجبورم کرد سرمو بالا بیارم بادیدن چهره مردونه اش که زیر نور ماه جذاب ترم میشد دلم طاقت نیاورد و به یاد تمام روز های بچگیم خودمو پرت کردم توی آغوشش همیشه من لوس تر از دایان بودم واون ازهمون بچگی متین تر ومردونه تر ازمن بود اما انگار امشب اونم خسته تراز این حرفا بود که بخواد قامت مردونه خودشو حفظ کنه سخت توی بقل همدیگه بودیم که لرزش شونه های دایان به خودم اوردم دلم ضعف رفت برای رفیقم وازفکر اینکه من مسبب این لرزش شونه اشم دلم اتیش گرفت گذاشتم خودشو خالی کنه اما بعد از پنج شیش دیقه ازم جدا شد خیسی چشماش حتی توتاریکی شب هم معلوم بود اما لبخند قشنگی که روی لباش بود پارادوکس بدی ایجاد میکرد با عشق نگاه بهش میکردم که صداش به خودم اوردم..
_مدیونی فکرکنی گریه کردما رفیق..
_دایان؟؟
_جانم؟؟
_من..من..
_تو کاری نکردی ارشا من از زندگیم کلافه شدم..
_میخوای چکار کنی؟
_دوسش داری؟
باتعجب نگاهش کردم سرمو پایین انداختم وبا کمترین صدای که ازم درمیومد جوابشو دادم..
_اره..
اروم روی شونم زد واز کنارم رد شد لحظه اخر صدای بغض دارشو شنیدم..
_خوشبخت بشی..حداقل تو خوشبخت بشو..


*دایان:
نگاهی شرمنده به سنگ قبر مامان انداختم پایین سنگش نشسته بودم وبافکراینکه سرم روی پاهاش سرمو روی سنگ سرد قبرستون گذاشته بودم..
احساس خفگی داشتم انگار تمام حجم اکسیژن دنیا کفاف ریه های منو نمیداد خسته تراز همیشه بودم انقدر کلافه بودم که حتی حوصله نداشتم طبق تمام عادت بچگیم موهامو بریزم توصورتم تاشاید اروم تربشم لبخند عصبی به افکارم زدم نگاهی به سیگار تودستم انداختم سیگاری بودم اولین بارم نبود میخواستم سیگاربکشم اما اینبار عجیب حس دیگه ای از سیگارکشیدن بهم دست میداد تازه یاد اهنگای افتادم که همیشه ارشا گوش میداد ومن بهش میخندیدم نمیدونستم دردش چی بود اماهمیشه پک های سیگارشوباریتم اهنگ ها تنظیم میکرد..
به دود های سیگارم که توتاریکی شب نقاشی های عاشقونه رسم میکرد خیره شده بودم وباخودم زیر لب زمزمه میکردم..
_ چه توقعی داری دایان ؟؟میخوای دختر پای توبمونه ؟؟ ادم های این شهر اگه سیگارهم باشی براشون تهش که سوختی زیر پا لهت میکنن عشق کیلوی چند؟؟
_مامان میبینی پسرتو؟ یادته میگفتی سیگار مال ادمای ضعیف ؟؟مامان ببین دایانت ضعیف نبودا شکستنش رفیقش عشقش حتی بابا شکستم مامان اما ببین بازم اومدم پیش خودت بشکنم پاشوو پاشو مامان بقلم کن پاشومامان خیلی تنهام پاشو نزار خورد بشم ..یادته مامان بچه که بودم باتوپ میزدم گلدونای توخونه رو میشکستم بعد تو شیشه خورد هارو با غرغر جمع میکردی؟؟یادته میگفتی بزار زن بگیری همه ی جهاز زنتو میشکونم؟ مامان پا شو توروخدا پاشو اینبار باید شیشه خورده های قلب پسرتو جمع کنی پاشوببین مردم این دیار بی عشق با پسرت چکار کردن پاشوووومامانننن..
دیگه تقریبا فریادمیزدم وبامشت روی سنگ قبر مامانم میکوبیدم حالم خوب نبود وبارونی که روی سرم می خورد حالمو بدترمیکرد انگار امشب خداهم باهام لج کرده بود اما به مجازات کدوم گناه نکرده ام بود نمیدونستم .. قطره های بارون بی رحمانه قلبمو نشونه گرفته بودن وبدنمو گلوله بارون میکردن... انگار خدا هم میخواست بهم یاداوری کنه که بارون چتر نمیخواد یه همدم میخواد..

romangram.com | @romangram_com