#عشق_اجباری_پارت_68

_خیلی بی معرفتی..
تمام وجودم گر گرفته بود اما دلم یخرده لجبازی میخواد دلیلش هم فقط دستای بیتا بود که الان توی دستای دایان قفل شده بود برای همین بدون هیج فکری چای و جلوی ارشا گرفتم وروی مبل با کمترین فاصله کنارش نشستم جوری که به وضوح قرمز شدن چشمای دایان ودیدم ..
نمیدونم چقد گذشت که انگار دایان تازه باخودش کنار اومده بود وسوالی که ازاول اومدن قصد پرسیدنش وداشت به زبون آورد..
_خوب رفیق چیشد آروا خانوم ازاینجا سر در اورد؟؟
هم نگاه بیتا هم بی بی ثابت موند به لب های ارشا و من خجالت زده سرمو پایین انداختم وسعی کردم ارشا رو از این مخمصه نجات بدم..
_اقا ارشا لطف کردن بهم جا دادن ..


*آروا:
یکساعتی میشد دایان اینا رفته بودن..بی بی خوابیده بود و آرشا کلافه بود میدونستم نگران رفاقتشونو این منو اذیت میکرد فکر به اینکه ممکن باعث ازبین رفتن رفاقت دوتا رفیق بشم اذیتم میکرد ..پیش بندی که برای ظرف شستن بسته بودم وباز کردم وبه سمت مبلی که ارشا روش نشسته بود رفتم ..
_اقا ارشا؟؟
اروم صداش زده بودم اما ارشا ناشیانه وتوی حرکت سریع سرشو برگردوند سمتم انگار توحال خودش نبود و باحرفی که زد مطمئن شدم که توحال خودش نیست..
_بامن ازدواج میکنی؟؟
تعجب زده نگاهش میکردم نمیدونم چی تو چشمام دید که سرشو خجالت زده دایین انداخت کلافه سرشو میون دستاش گرفت نمیدونستم باید چکار کنم بزارم برم یا..
خواستم عقب گرد کنم وبه سمت اتاقم برم نمیدونم ارشا فکر کرد میخوام چکار کنم که به سمتم خیز برداشت ومچ دستمو گرفت..
_بخدا..بخدا..منظور بدی نداشتم..من..میرم..خوب؟؟شما..بمونید..باشه؟؟؟
سردرگمم ازتمام اتفاقات امشب سرمو به معنای تایید تکون دادم وتوی سکوت فقط نظاره گر رفتن ارشا شده بودم نمیدونم چرا اما از یه طرف دلم میخواست بره تا بهتر بتونم تصمیم بگیرم تصمیم برا ادامه زندگی که رمان نبود ومن هرچه زودتر باید آینده نامعلوممو روشن میکردم ..
روی تخت خوابیده بودم و تصمیم های گوناگونی که میگرفتم عواقبش مث یه فیلم از جلو چشمام میگذشت سرم درد گرفته بود وخوابم نمیبرد تصمیم گرفتم پناه ببرم به راهکار همیشگیم قلم وکاغذ و برداشتم روی زمین نشستم تمام آنچیزی که دلم میخواست بشخ ونمیشد ونوشتم وبا حسرت بهش نگاه کردم واروم باخودم زمزمه میکردمشون..
_پیدا شدن خانوادم..دایان ..
اسمشو اروم براخودم زمزمه میکردم وهربار سوال همیشگی به ذهنم هجوم میاورد ..
_دایان چی؟؟دایان چی؟ ؟..
اما من هیچ جوره حاضر به اعتراف نبودم حتی توی تنهای دایان مال من نبود وخانواده داشت حتی اگه به گفته ارشا خانوادش تحمیلی بود..
با یاد اوری ارشا خودکار وانداختم ودستمو روی صورتم گذاشتم باید چکارمیکردم؟؟ من ارشا رو دوست نداشتم نمیدونم شایدم به دوست داشتنش فکر نکرده بودم ذهنم دستور میداد ارشا بهترین گزینه است برای زندگی داغون من اما قلبم نمیزاشت فقط بخاطر نجات زندگی خودم با ارشا بازی کنم اگه قراربود اتفاقی هم بیوفته اول باید دایان وتو ذهنم میکشتم..


romangram.com | @romangram_com