#عشق_اجباری_پارت_67
_بریم دیگه عشقم ..از رنگ رژم خوشت اومده؟؟
همونطور که به سمت خونه بی بی میرفتیم پوزخند مسخره ای روی لبام نقش بست..
_اگه برا خوش امد من میخواستی بزنی توی خیابون این شکلی خودتو درست نمی کردی..
خواست چیز دیگه ای بگه که همزمان زنگ وفشار دادم وبه دقیقه نکشید با صدای دختری که تو کوچه پیچید ساکت شد..
_بله؟؟
خودش بود صدای که توهمه این روز وشبا دل تنگش بودم صدای که گوشه گوشه ای این شهر وگشته بودم تا پیداش کنم وحالا تواوج بی معرفتی رفیق ومعشوقم اینجا پیداش کرده بودم..
بیتازود تر به خودش اومده بود..
_مهمون نمیخواید؟؟
نمیدونم چرا احساس کردم صدای آروا لرزش پیدا کرد اما با صدای تیکی که خبر از باز شدن در میداد فرصت بیشتر فکرکردن پیدا نکردم ..
طی یه تصمیم آنی که قطعا اینبار حسادت قلبم بود د ست بیتا رو محکم گرفتم وبه داخل راهنمایش کردم..
_برو توخانومم ..
به وضوح گشاد شدن مردمک ابی چشم های بیتا رو حس کردم اما با فشار خفیفی که به کمرش وارد کردم متوجه اش کردم که باید داخل بشه...
*آروا:
با شنیدن صدای بیتا تموم وجودم به رعشه افتاده بود نه تنها من بلکه ارشا هم استرس توی تمام کاراش مشهود بود وتنها کسی که این وسط دور ازتمام دغدغه ها ازاومدن مهمون خوشحال بود بی بی بود..
با باز شدن در وبلند شدن صدای حال واحوال وتبریک گفتن بی بی به دایان وبیتا از فکر بیرون اومدم و با درست کردن شالم جلو رفتم ..
بیتا نگاه مسخره ای بهم انداخت اما من در کمال بی تفاوتی سعی کردم سلام کنم..
_سلام..
با صدای من ارشا ودایان که مشغول بازی با دنیا بودن سرشونو بالا اوردن نگاهم فقط خیره به چشمای مردی بود که حالا میفهمیدم چقد دلتنگش بودم اما اون در کمال بی تفاوتی وبی رحمی زیر لب جوابمو داد ودر عوض دستشو میون دست های بیتا حلقه کرد وتقریبا تو آغوشش کشید و با دعوت بی بی به همراه با خانواده سه نفرش به سمت مبل ها رفتن تا بشینن ..
نمیدونم چرا اما بغض بدی به گلوم چنگ انداخت چشامو بستم وسعی کردم چشامو تا جای که میتونم از هر حس وعشقی خالی کنم ..
به سمت آشپزخونه رفتم ومشغول ریختن چای شدم دلم نمیخواست بیرون برم اما نمیتونستم انکار کنم حس این چشمای سرکش وکه عجیب دنبال چشم های دایان کشیده میشد..
رفتم بیرون وچای واول جلوی بی بی گرفتم که لبخند تحسین برانگیزی زد به سمت بیتا رفتم و چای بهش تعارف کردم اما در عوض نگاه نفرت انگیزی بهم انداخت..
تاجای که میتونستم چشمامو از هرحسی خالی کردم وچای وجلوی دایان گرفتم؛ نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم تمام نگاه ها روی ما ..دایان سریع چایشو برداشت اما در عوض تشکر اروم لب زد جوری که فقط از لب خونی لب هاش فهمیدم چی میگه..
romangram.com | @romangram_com