#عشق_اجباری_پارت_66

خنده ای به فکرم کردم که از نگاه تیز بین بی بی دور نمومد..
اومد توی اشپزخونه وکنارمن که مشغول سالاد خورد کردن بودم نشست وباز شروع کرد..
_حرف های من خنده داشت دختر جون؟؟
_نه بی بی بخدا به شما نخندیدم..
_میگم دیگه زمان قدیم بعض احترامی بود یه حرمتی بود حیا ونجابتی داشتن دخترا اصن کسی مگه خندشونو میدید حالا دخترای الان راه به راه خندشون هوا..
خواست بازم ادامه بده که با صدای در و همزمان پیچیدن صدای شاد آرشا توی خونه بی بی سکوت کرد وبا شوق از اشپزخونه بیرون رفت سرمو با خنده تکون دادم وپاشدم دستامو شستم مشغول خشک کردن دستم با پیش بندم بودم که قامت ارشا توی چهارچوب در نمایان شد خنده ای کرد وبه سمتم اومد خجالت زده سرمو انداختم پایین و آروم سلام کردم بهش..
_سلام..خسته نباشید..
_به..به..سلام دختر خل من ..خوبی باباجان..
باخنده نگاه چهره شیطونش کردم که چشمکی حواله ام کرد میدونستم بخاطر اتفاق دیشب اما بیشتر فک میکردم شرمنده باشه تا اینجوری شیطونم ..تو افکارم بودم که چهره متفکر ارشا رو زل زده به لبام تو فاصله پنج سانتیم دیدم باترس خواستم عقب برم که با جمله اش سرجام میخکوبم کرد..
_تو روز خدا واسه دل منم که شده یذره رژلب نمیزنی بعد چه حکمتی داره که نصفه شبی رژ میزنی؟؟
چشامو متعجب بهش دوخته بودم که لبخند دندون نمای بهم زد واز مقابل چشمام محو شد تمام اتفاقات دیشب از جلو چشمم رژه میرفت از رژلبی که شب زده بودم تا خشکی لبام بره تا بوسه یهوی که روی گونه ارشا زده بودم واز هیجان کاری که کرده بودم حتی متوجه اینکه جاش رو صورت ارشا مونده باشه نشدم..شرمنده سرمو پایین انداخته بودم وحتی نمیتونستم از آشپزخونه برم بیرون نمیدونم چقد گذشته بود که ارشا خندون وارد آشپزخونه شد خواستم خودمو مشغول غذا بکنم که ارشا زود تر مچمو گرفت ..
_حالا چرا بیرون نمیای؟؟بیا بابا به کسی نمیگم منو بوس کردی ..
از خجالت احساس میکردم هرلحظه اب میشم میرم توی زمین اما به جاش تمام حس خجالتم تبدیل شد به اشکای روی گونه ام که نگاه ارشا شگفت زده خیره مونده بود روی صورت منو با ترس اومد سمتم ..
سرمو انداختم پایین وباخودم فکر میکردم از کی انقد دل نازک شدم..


*دایان:
نمیدونم چجوری وچرا این تصمیم وگرفتم واصن چرا بیتا بااین همه فیس وافاده اش از تصمیم من حمایت کرد و پذیرفت ..
میخواستم دور بزنم اما حالا که تااینجا اومده بودم دلم میخواست تاتهش وبرم یا دلم اروم میگرفت یا ..
از فکرش کلافه دستی تو موهام کشیدم و به بیتا که مشغول بازی با دنیا بود نگاهی انداختم نمیتونستم ارزو کنم کاش نبود اما میشد حسرت آرزوهای که به باد رفته بود وبخورم ..
اروم لپ دنیا رو کشیدم وبه جلوم خیره شدم نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته توی این شب نشینی یهوی اما دلم گواهی چیزای خوبی نمیداد ..
بادیدن کوچه پس کوچه های قدیمی استرسم بیشتر شد اما بادیدن تابلوی کوچه "بهشت"که خبر از رسیدنمون میداد دلم اروم گرفت بعد از سه چهارشب نمیدونم چرا اما احساس میکردم گم شده ای که خواب واز چشام گرفته توی این حوالی..
ماشین وسرکوچه پارک کردم و به همراه بیتا پیاده شدیم داشتم ماشین وقفل میکردم که دستی دور بازوم حلقه شد نگاهمو از ناخن های بلند ولاک زده بیتا گرفتم وبه صورتش چشم دوختم لبخند دندون نمای زد اما من هیچ چیز جز رژ لب قرمزش وندیدم داشتم باخودم فکر میکردم از کی انقدر سیب زمینی شدم؟؟
با صدای بیتا به خودم اومدم ونگاهمو از لبای قرمزش گرفتم..

romangram.com | @romangram_com