#عشق_اجباری_پارت_65
نمیدونم چرا اما لحظه اخر صدای مامان وشنیدم که تقریبا با جیغ صدام میزد بازم نمیتونستم اهمیت بدم وبافکراینکه بخاطر نخوردن صبحانه عصبی شده از دستم از خونه بیرون زدم وبه سمت ماشین رفتم..
نمیدونم راه خونه تا اداره رو چجوری رفتم که مسیر یکساعته رو توی بیست دیقه طی کردم خوشحال ازموفقیتم وکلافه از توبیخ سرهنگ سویچ ودست سرباز جلو در دادم وبا سرعت داخل اداره شدم نمیدونم چرا اما امروز از صبح نگاه های همه تغییر کرده بود وبا تعجب نگاهم میکردن یه لحظه ترس برم داشت که نکنه قیافه ام خیلی ضایع است خواستم برم سمت سرویس بهداشتی که با صدای سرهنگ برای بارسوم تویک روز سکته زدم..
_سرواننن این چه قیافه ای؟؟ مارو مسخره کردی؟؟؟
*آرشا:
تنهاکاری که تونستم بکنم توی اون ازجلوی چشمای ترسناک سرهنگ عقب گرد کردم وبه سمت دستشویی رفتم صداشو میشیندم که برام خط ونشون میکشید اما الان فقط میخواستم ببینم چه بلای سرم اومده ..
_سروان یادت باشه مسخره بازی امروزتو...
سریع پریدم داخل دستشویی از چیزی که تو آینه دستشوئی میدم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم موهامو که تو صورتم ریخته بود کنارزدم وروی صورتم دست کشیدو ..
به پیشونی که انقد روش زده بودم قرمز شده بود لبخندی زدم ودستمو پایین ترکشیدم این جای رژ صورتی کار که میتونست باشه؟؟
خنده شیرینی روی لبام نقش بست ناخودآگاه نوک انگشتمو بوسیدم وروی جای لبی که روی صورتم افتاده بود کشیدم حرکاتم دست خودم نبود نمیدونستم چکارکنم ازخوشحالی تنها کاری که دوست داشتم انجام بدم گوشیمو در اوردم وبا خنده عکسی از گونه رژیم گرفتم هنوز تو ژست عکسای بودم که در دستشویی باز شد با دیدن دایان هل شدم وسریع دستمو روی صورتم گذاشتم امادیر شده بود واون صورتمو دیده بود نزدیک اومد ودستمو از روی صورتم برداشت ونا باورانه زل زده بود بهم هول شده بودم اما اولین جمله ای که به ذهنم رسید وبه زبونم اوردم وحتی خودمم از گفته ام خنده ام گرفت..
_چیه؟؟؟مامان توبوست نمیکرد؟؟
نا شیانه سرشو تکون داد وازم دور شد یه لحظه ازخودم متنفرشدم بخاطر حسم سرمو پایین انداختم ونگاهمو از چشمای غمگین دایان دزدیدم امااون همچنان به صورتم زل زده بود وانگار توی جدال باخودش سعی داشت باور کنه حرفمو نمیدونم چقد گذشته بود که به خودش اومد دستی به صورتش کشید وبه سمت در رفت لحظه اخر به سمتم برگشت وبدون اینکه نگاهم کنه لباش بازشد..
_سرهنگ صدات میکنه..
_دایان؟؟
_مادرت بوست کرده بود..
این جمله اشو انقدر با درد گفت که تمام حس های خوبمو نابود کرد کلافه صورتمو شستم وتمام سعیمو کردم صورتمو پاک کنم موفق هم شدم چون خیلی پررنگ نبود زود رفت دستی توموهام کشیدم وخودمو مرتب کردم از دستشوئی زدم بیرون واز زیر نگاه خندون وپچ پچ های سرباز ها رد شدم جلوی در اتاق سرهنگ که رسیدم برگشتم سمت سرباز های که توسالن مشغول خنده وصحبت بودن وبا صدای تقریبا بلندی متوجه خودم کردمشون..
_ماماناتون شمارو بوس نمیکنن؟؟؟
صدام جدی بود اما با این حرفم سیل خندها به سمتم پرتاب شد خواستم چیز دیگه ای بگم که صدای بازشدن در وهمزمان صدای سرهنگ که هشدار میداد به سرباز ها متفرق شن به خودم اوردم ..
چشمامو معصوم کردم وبا شرمندگی نگاه سرهنگ کردم با جدیت چشم غره ای بهم رفت وباچشم هاش به داخل اتاقش راهنمایم کرد میدونستم چیز خوبی در انتظارم نی اما ناچارا با ترس ودعا وارد اتاق شدم...
*آروا:
ازصبح زیر نگاه های سنگین وخیره بی بی اب شده بودم و دلیلش نمیدونستم سعی میکردم خودمو با غذا درست کردن مشغول کنم وحرف های بو دار بی بی وبرای خودم معنی نکنم اما مگه میشد؟ هرقدم که ازش دورتر میشدم صداشو بلندتر میکرد وبرام از حیا و نجابت دخترهای قدیم تعریف میکرد انقد گفت وگفت که یه لحظه باخودم فکر کردم نکنه جلوش لخت نشستم حواسم نیست ..
romangram.com | @romangram_com