#عشق_اجباری_پارت_64
با نگرانی سرمو پایین انداختم و مشغول بازی با غذام شدم که صدای شاد ارشا رو شنیدم که بی شک سعی در عوض کردن حال من داشت..
_امروز این کیلیدتون داشت کار دستم می داد ها..
_چطور چیشد؟؟
_هیچی جوگیر شدم ویهو در خونه مردم وباز کردم پریدم تو..
از لحن بامزه اش منو مادرش باهم زدیم زیر خنده وارشا با رضایت نگامون میکرد میون خنده سعی کردم حرف بزنم..
_چیزی..نفهمید؟؟
_منو دست کم گرفتید پلیس مملکتماا ...
*آروا:
چشامو بسته بودم وضاهرا قصد خواب داشتم اما فکر چشم های دایان راحتم نمیزاشت تمام لحظه های باهم بودنمون از لحظه ی که دیدمش تا اخرین لحظه ای که ازخونش بیرون زدم مث یه فیلم از جلو چشمام رد شد و همه این خاطرات تبدیل شد به قطره اشکی که از گوشه چشمم لبریز شد...
غرق توی خاطراتم بودم که با صدای بازشدن در اتاق به خودم اومدم فک کردم مادر ارشا اما با دیدن قامت ارشا توی تاریکی ترس توی وجودم ایجاد شده ودستمو به سمت شالم دراز کردم وبانهایت سرعت روی سرم انداختم سعی کردم لرزش صداموکنترل کنم ولب بازکنم..
_اقا ارشا؟؟ اینجا چکار میکنید؟؟
هیچ جوابی ازش نشنیدم انگار اصن منو نمیدید بدون اینکه حرفی بزنه اومد طرفم و کنارم روی تخت نشست خواستم از روی تخت بلند بشم که با قرار گرفتن سرش روی پام مانع شد با تعجب چشمامو دوختم بهش که چجوری مثل یه پسر بچه خودشو توی بغل من جا میداد هیچ عکس العملی نمتونستم نشون بدم نمیدونستم برای چی اما دلم یقین میداد که رازش تو معصومیت چشمای ارشا.. توی اون لحظه انقدر برق چشماش مظلوم و دوس داشتنی شده بود که حتی توی تاریکی هم منو مجذوب خودش کرده بود توسکوت بهش خیره شده بودم ودوست داشتم ببینم میخواد چیکارکنه انقد به مردونگیش ایمان داشتم که میدونستم هیچ کار خلافی ازش سر نمیزنه..
بعد از پنج دیقه که خودشو درست روی تخت جا داد وسرشو روی پای من تنظیم کرد دستمو که معلق روی هوا بود و گرفت وروی موهاش گذاشت خندم گرفته بود وازجهتی نگران حالش بودم اما شیرینی این همه رفتارهای دوست داشتنی ارشا رو نمیتونستم منکربشم ..خنده ای کردم و نگاه به دستم کردم که ارشا لای موهاش تکون میداد وانگار ازم میخواست موهاشو بمالم با ملایمت شروع کردم به ناز کردن موهاش ..نمیدونم چقد گذشته بود که با متوقف شدن حرکت دست ارشا متوجه شدم خوابش رفته میتونستم حدس بزنم ازاول هم خواب بوده و احتمالا توخواب راه میره برای همین دلم نیومد بیدارش کنم با دلسوزی خم شدم وبه سختی پتو روش کشیدم سرمو بالا اوردم وتویه لحظه نفهمیدم چیشد وچرا اینکارا کردم اروم گونه ارشا روبوسیدم وباتکون آرومی که خورد تازه فهمیدم چیکار کردم سریع عقب گرد کردم وسرمو به دیوار تکیه دادم وسعی کردم چشمامو ببندم وبه کاری که کرده بودم فکرنکنم...
*آرشا:
بااحساس گرما چشامو بازکردم پتوی که روم بود وکنار زدم خواستم تکون بخورم که متوجه سفتی بالشت شدم با تعجب بالشت زیر سرمو نگاه کردم این چرا صورتی شده بود؟؟؟
باترس توی جام نیم خیز شدم وبادیدن اتاق رسما میخ کوب شدم چشمامو بستم سرمو چرخوندم باترس یکی از چشمامو اروم بازکردم وبادیدن اروا که نشسته خوابیده بود بادست محکم کوبیدم توپیشونیم که صداش آروا تکونی خورد ..
خیلی سخت نبود فهمیدن اینکه دیشب بازم توخواب راه رفتم ولی اینبار واقعا گند زده بودم با شرمندگی از تخت پایین اومدم دستی به موهای اشفته ام کشیدم خواستم برم سمت آروا وبیدارش کنم اما روم نمیشد از یه طرف دلم شور میزد وفقط خدا خدا میکردم کاری نکرده باشم ..
کلافه به سمت آروا رفتم و آروم روی تخت خوابوندمش حس عذاب وجدان ازاینکه بخاطرسرمن که روی پاش بوده مجبور شده تا صبح اینجوری بخواب داشت دیونم میکرد امانمیتونستم منکر حس شیرین وخنده روی لبم بشم نمی دونم چرا به این فکر میکردم اما مدام توی ذهنم تکرار میشد اگه دایان هم جای من بود اینکارو میکرد؟؟؟
با صدای زنگ گوشیم که توی اتاقم بود وازاین فاصله هم اون اهنگ شمالی شنیده میشد آخرین نگاه وبه آروا انداختم و بیرون رفتم از اتاق..بادیدن اسم سرهنگ کع بدجور روی صفحه گوشی خودنمای میکرد برای باردوم سکته زدم با ترس به ساعت گوشی نگاه کردم و بادیدن ساعت 10 دوباره پیشونیمو محکم تراز بار قبل نوازش کردم وبدون جواب دادن گوشی به سمت کمد رفتم ..لباس اداره رو سریع پوشیدم وبا دو از اتاق بیرون زدم حتی فرصت نکردم تو اینه خودمو نگاه کنم یا موهامو مرتب کنم توی هال مامان ودیدم که به سمتم میومد اما نمیدونم چرا بادیدن رنگ چشماش تغییر کرد خواست لباشو ازهم بازکنه وچیزی بگه که بهش اجازه حرف زدن ندادم وسریع گونشو بوسیدم وبه سمت در رفتم وازهمون جلو در داد زدم..
_دیرم شده عشقم ..شب میبینمت..خداحافظ..
romangram.com | @romangram_com