#عشق_اجباری_پارت_63

نگاهشو از مادرش گرفت وبه سمت من برگشت لبخند شیرینی زد..
_سلام دخترخل من..
_عه اقا ارشا..
_خخخ خوب حالا منو نزن حضرت خواهر خوبی؟؟
_ممنون شماخوبید؟
_مرسی..
نمیدونم چرا اما ناخودآگاه سوالی که به ذهنم رسیده بود وبه زبون آوردم..
_دایان خوب بود؟ ؟
احساس کردم رنگ نگاه ارشا تغییر کرد و همزمان با نشستنش روی مبل با کمترین ولوم ممکن جوابمو داد..
_خوب بود..
سرمو تکون دادم وترجیح دادم چیزی نگم به آشپزخونه رفتم ومشغول کشیدن واماده کردن شام شدم که صدای ارشا رو از فاصله نزدیکی شنیدم ..
_چرا شما زحمت کشیدید؟؟
به سمت صدا برگشتم که چشمای ارشا رو تقریبا توفاصله ده سانتیم دیدم ..
_کا..ری..نکرد..م..
ناخودآگاه هل شده بودم وارشا که متوجه صدای لرزونم شد ازم فاصله گرفت ومشغول پهن کردن سفره توی هال شد ..
نگاهی به مادر ارشا انداختم که با نگاه معنا داری من وپسرش و نگاه میکرد لبخندی بهش زدم وصداش کردم..
_بی بی شام حاظر بفرمائید..
از اون جای که ارشا مادرشو بی بی صدا میکرد منم ترجیح دادم به همین اسم خطابش کنم..
_میام الان عزیزم ..
سرسفره شام تو سکوت مشغول خوردن شدیم ترجیح دادم سکوت بشکنم و فرصت وغنیمت شمردم وحرفمو زدم ..
_آقا ارشا..
_بله؟؟
_خبری از خانواده ام نشد؟؟
_بخدا پیگیریم ولی هیچکدوم از همسایه هاهم خبر ندارن انگار یهوی اسباب کشی کردن ...

romangram.com | @romangram_com