#عشق_اجباری_پارت_62
_درباز بود..
_در باز بود؟؟؟
_چرا داد میزدی؟؟
قشنگ معلوم بود داره حرف وعوض میکنه امامن خسته تر از اونی بودم که بخوام بحث کنم ..
_کلافه بودم ..
_من تو اداره شوخی ...
نزاشتم حرفشو ادامه بده ..
_میدونم مهم نیست ول کن ..
سرشو تکون داد وبه سمتم اومد سرمو بوسید وبرادرانه نگاهم کرد ..
_نگران نباش جاش خوبه ..
متعجب نگاهش کردم
_مگه تومیدونی کجاست؟؟
_نه نه..چون تا الان خبری ازش نشده حتما جاش خوبه ..
_شاید ..شاید شهباز پیداش کرده..
_نه انشالله به چیزای بد فکرنکن پیداش میشه ..
سرمو تکون دادم وبه زمین خیره شدم انقد غرق توی کثیفی روی سرامیک شدم که متوجه رفتن ارشا هم نشدم به خودم که اومدم هواتاریک شده بود ومن فقط به این فکر میکردم که اون نقطه سیاه روی سرامیک منو انقدر تو دنیای خودش غرق کرد یا نبود دختری که چشماش دوشب خواب وازچشمام گرفته ..
*آروا:
مشغول درست کردن شام بودم وهمزمان به خاطرات بامزه مادر ارشا گوش میدادم که صدای در حیاط خبر ازاومدن ارشا داد بایه عذر خواهی به سمت اتاق رفتم و شالمو سرم کردم به خودم تو آینه نگاهی کردم وبیرون رفتم با دیدن ارشا که مادرشو توی آغوش گرفته بود و میبوسیدش سر جام ایستادم ونخواستم مزاحمشون بشم..
_نکن مادر قلقلکم میاد..
_فدای خندهات بشم عشقمم..
از شنیدن مکالمه شیرینشون خنده ای روی لبام نقش بست وبعد از جدا شدن ارشا از مادرش با صدای تقریبا بلندی سلام کردم تامتوجه حضورمنم بشن...
_سلام..
romangram.com | @romangram_com