#عشق_اجباری_پارت_61

*دایان:
کلافه تو راهرو قدم میزدم ومنتظراومدن سرهنگ بودم پامو روی زمین میکوبیدم و ریتم جالبی تو فضا ایجاد کرده بود توی فکر تمام اتفاقات این دو روز وغیب شدن آروا بودم که باشنیدن صدای پا کسی سرمو بالا اوردم با دیدن سرهنگ تقریبا به سمتش دویدم که متوجه حضورمن شد ..
_چیشده باز دایان؟؟
_اخه سرهنگ توبیخ برای چی؟ ؟
_یعنی خودت دلیلشو نمیدونی؟؟ دختره روبرداشتی از مرکز بردی خونت سرپیچی از دستور نیست؟؟
_من فقط نگران بودم..
_مااون دختر همونجوری اونجاول نکرده بودیم نگهبان داشت ..حالا که گذشت ودختره روفراری دادی خودت فکرکن ببین یه کسر درجه حقت نبوده؟؟
سرمو شرمنده انداختم پایین وخواستم چیزی بگم که متوجه شدم سرهنگ رفته خسته وکلافه روی صندلی نشستم وصورتمو میون دست هام پنهون کردم تحمل کردن بیتا یه مشکل بود وفکر غیب شدن دو روزه آروا هم که دیونه ام کرده بود توافکارم غرق بودم که باضربه ای که روی شونه ام خورد به خودم اومدم با دیدن آرشا دردام یادآوری شد..
_خوبی زیر دست؟؟
با صداش سرمو بالا اوردم وباخشم بهش نگاه کردم ازچهرش معلوم بود داره شوخی میکنه امامن داغون ترازاونی بودم که بشه باهام شوخی کرد ازجام بلند شدم ودستشو پس زدم وبه حالت تهدید انگشتمو گرفتم سمتش ..
_باید خیلی بدبخت باشم که بعد ازاین همه سال بشم زیر دست تو ..
آرشا خواست لب بازکنه و چیزی بگه که بهش اجازه ندادم وازمقابل چشم های تعجب زدش گذشتم وبه سمت خونه رفتم ..
امروز بیتارفته بود مهمونی های دوره ایشو من ازاین بابت حداقل خیلی خوشحال بودم سعی کردم برای چندساعت به چیزی فکرنکنم بعد از دوشب بیخوابی یخرده استراحت کنم تازه چشمام گرم شده بود که صدای زنگ تلفن بیدارم کرد با عصبانیت ازجام پاشدم وتلفن واز روی پاتختی تخت برداشتم وباصدای که سعی در کنترل کردن عصبانیتش داشتم جواب دادم..
_بله ؟؟؟
_......
_ الو...چرا جواب نمیدی؟؟؟
_......
_مرض داری مردم ازار
کلافه گوشی وکوبیدم سرجاش وموهامو ریختم توی صورتم انگار همت دنیا دست به دست هم داده بودن تا منو عصبی کنن از سر درموندگی ناخودآگاه فریادی کشیدم ..
_خداااااا
به سرفه افتاده بودم وداشتم خفه میشدم اماهیچکس نبود یه لیوان اب بهم بده یه لحظه دلم برای این همه بدبختی خودم سوخت که با صدای کوبیده شدن دربه خودم اومدم فکر کردم بیتا اما بادیدن قامت آرشا که توچهارچوب در ظاهر شد وبه سمتم میومد لبخندی روی لبم نشست به سمتم اومد وکشیدم توی بغلش، مثل بچه ای که تازه کسی پیداکرده باشه خودمو توی گرمای اغوشش غرق کردم و آرشا برادرانه کمرمو میمالید نمیدونم چقد گذشت که با بند اومدن سرفه هام ارشا ازم جداشد وبیرون رفت وچند دیقه بعد با لیوان ابی به سمتم اومد ..اروم اب و داد دستمو روبه روم نشست ..
_توهم خلی پسر ..
_چجوری اومدی داخل؟؟
نمیدونم چرا اما به وضوح رنگش پرید وانگار دنبال جواب میگشت ..

romangram.com | @romangram_com