#عشق_اجباری_پارت_60
_همین جوری..
_همین جوری مث جن زده هاازمن فرار کردی ؟؟یعنی انقد وحشتناک وزشتم من؟؟
_نه..نه اقا ارشا من اصن ندیدم چهرتونو ..
_میگم که خلی دختر حالا منو نپیچون ازخونه فرار کردی؟؟
_خونه من نبود ..نمیخواستم مزاحم زندگی اقا دایان بشم ..
_هه..زندگی؟؟من که داستانشو گفتم برات ..
_به هرحال ایشون زن دارن..
_حالا کجا میخواستی بری؟؟
_پیش خانوادم ..
_بعد فک کردی مااین همه وقت بیکار نشستیم ؟؟ هر چی گشتیم هیچ ردی ازشون پیدا نکردیم..
باترس سرمو بالا اوردم ..
_نکنه ..نکنه اتفاقی براشون افتاده؟؟
_هیش!!خدا بزرگه فکر بدنکن ..
سرمو پایین انداختم و مشغول بازی با ریشه های شالم شدم و تو افکار خط خطیم غرق شدم ..
_پاشوبریم..
باتعجب نگاهش کردم وخواستم چیزی بگم که انگار زودتر فکرمو خوند..
_اونجا نمیریم ..
_پس کجا؟؟
_خونه مادرم..
_نه..نمیشه که مزاحم ایشون بشم..
_پاشو ببینم مزاحم بشم چیه ؟؟رگ غیرتمو قبلا مشاهده کردی؟؟ به نظرت اجازه میده این وقت شب تو خیابون باشی؟؟ مادر من یه زن تنهاست اتفاقا خوشحال هم میشه..
با تردید نگاهش کردم که لبخندش بهم اطمینان داد و مجبورم کرد بهش اعتماد کنم ....
romangram.com | @romangram_com