#عشق_اجباری_پارت_59
_من باید برم حالتون خوبه؟؟
نمیدونم چرابغض کرده بودم برای همین حرفی نزدم وسکوت کردم دایان که هیچ عکس والعملی ازم ندید از خونه خارج شد ..
نمیدونم چقد طول کشید به خودم بیام وچقدر روی مبل خوابیده بودم اما هرچی که بود بهم فرصت فکر کردن وتصمیم گرفتن وداده بود ومن اینبار با تصمیمی مطمئن سعی کردم به سر دردم غلبه کنم؛ از جام پاشدم به سمت ساک ام که جمع کرده بودم رفتم چیز زیادی نبودم بیشتر لباسای بود که دایان بهم داده بود خواستم نبرم اما دلم نمیزاشت شنلی که بهم داده بود رو هم داخل ساک گذاشتم ،ساکمو برداشتم نگاهمو دور خونه گردوندم ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم چکید امابهش اجازه تصمیم گیری ندادم وقبل از هرچیزی از خونه خارج شدم ودروبستم ...
*آروا:
تقریبا یکساعت بود که داشتم راه میرفتم و باتاریک شدن هوا تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم اما به هیچ عنوان پشیمون نبودم درسته پا رو دلم گذاشته بودم اما ارزش حفظ کردن غرور له شدمو داشت هرچی هم که بود دیگه بسه دیگه نمیزارم هرکی از راه رسید له کنه غرورمو انقد توتاریکی شب وفکر پیدا کردن سرپناه غرق شده بودم که متوجه چراغ زدن ماشینی که روبه روم بود نشدم ترس وجودمو گرفت ترس تکرار شدن خاطرات گذشته برای همینم نفهمیدم چیشد وچجوری این تصمیم وگرفتم فقط با باز شدن در ماشین ودیدن قامت مردی که به سمتم میومد بدون اینکه حتی تلاشی برای دیدن چهره مرد کنم پا به فرار گذاشتم وبااخرین سرعت وتوان ممکن دویدم خلاف جهت اتوبان میدویدم واهمیتی به صدای بوق ممتدد ماشین هانمیدادم نمیدونم چقدر وتا کجا دویدم اما نور ماشینی که مستقیم تو چشمم میخورد صدای اصطحکاک لاستیک ماشین با زمین تازه به خودم اوردم چشمام وبستم وهرلحظه منتظر مردن بودم که دستی دورکمرم حلقه شد و مثل طناب نجاتی منو به سمت دیگه ای پرت کرد ...
مسخ عطر تن صاحب این آغوش بودم که صداش توی مغزم اکو شد...
_خلی دختر؟؟؟
*آروا:
توی پارکی نشسته بودیم ومشقول خوردن آبمیوه ای بودم که برام خریده بود تا یخرده حالم بهتر بشه توسکوت به برق چشماش که توی تاریکی شب عجیب خودنمای میکرد خیره شده بودم ..
_خوبی؟؟
_ممنون...
_اینجا چکارمیکردی تو؟ ؟
_من؟؟..شما اینجا چکارمیکردید اقا ارشا؟
_دختر گیجی روبه روی کلانتری ما بودی ها ..
سرمو پایین انداختم شرمنده ازاین همه آبروریزی که راه انداخته بودم که نگاهم به خراش بازوش خورد که بخاطر کشیده شدنش روی آسفالت اونم فقط بخاطر نجات من ایجاد شده بود با دلسوزی و شرمندگی نگاهش کردم ..
_خیلی درد میکنه؟؟
رد نگاهمو گرفت وقتی به بازوش رسید لبخند اعتماد بخشی بهم زد..
_مهم نی..دفعه پیش توخونه شهباز نتونستم نجاتت بدم گردنم بود دیگه، حالا فک کنم بی حساب شدیم ..
سرمو تکون دادم وتو سکوت مشغول خوردن آبمیوه ام شده ام ازیه جهت. خوشحال بودم بخاطراینکه معلوم نبود اگه آرشا پیدام نمی کرد امشب چه بلای سرم میومد اما ازیه جهت ناراحت بودم چون دلم نمیخواست به هیچ وجه دیگه مزاحم زندگی دایان بشم توافکارم غرق بودم که صدای آرشا به خودم اوردم ..
_نمیخوای بگی بااین حال زار بیرون چکار میکردی؟
romangram.com | @romangram_com