#عشق_اجباری_پارت_58

با صدای گریه ی بچه بیشتر فضولی نکردم باوحشت وحس شیرینی که بهم دست داده بود به سمت اتاق رفتم و بچه روبغل کردم ..
سعی میکردم آرومش کنم وباهاش بازی کنم موفق هم شدم غرق تو خنده های بچه بود که با صدای کوبیده شدن در از جام پریدم بچه روبیشتر توسینه ام فشار دادم وخواستم برم بیرون که قامت بیتا زودتر تو چهارچوب در نمایان شد ..
یه طرف صورتش قرمزبود وجای دستی خودنمای میکرد وچشماش از شدت خشم قرمز شده بود به سمت من تقریبا هجوم آورد وبدون توجه به بچه که توبغلم بود گردنمو گرفت تو دستش ..
_نمیزارم گند بزنی به زندگیم هرزه خانوم..
خواستم جوابشو بدم که بچه رو از بغلم کشید وبدون اینکه اجازه حرکتی بهم بده هولم داد شاید شدت هول دادنش زیاد نبود اما بخاطر ضعف این مدت تعادلمو نتونستم حفظ کنم واز پشت پخش زمین شدم چشمام سیاهی رفت ودرد وحشتناکی توسرم پیچید نفهمیدم چیشد فقط اخرین لحظه صدای دایان توی سرم اکو شد ..
_یا حسیننن...


*آروا:
بااحساس خنکی چشمامو باز کردم یخرده طول کشید یادآوری زمان ومکان که بادیدن کیسه یخی که دست دایان بود وروی پیشونیم گذاشته بود همه چی برام تداعی شد خواستم بلند شم که بادستش مانعم شد و خوابوندم..
_بهترید؟؟
به تکون دادن سرم اکتفا کردم
_اگه سرتون درد میکنه بریم بیمارستان ..
همه توانمو جمع کردم تا صدای خفیفی از گلوم خارج بشه ..
_نه..خوبم..
دایان سرشو تکون داد وبه سمت آشپزخونه رفت خواستم بشینم که سرگیجه بهم اجازه نداد وقبل ازاینکه بخوام تلاش دیگه ای کنم دایان با بشقابی که دستش بود سر رسید ..
روی زمین کنار مبل نشست وقاشقی که از محتوای داخل ظرف پر کرده بود وبه سمتم گرفت خواستم قهرکنم نخورم اما گشنگی وضعف بهم این اجازه رو نداد ..
دایان اروم وباحوصله سوپ وتوی دهنم میزاشت وتوی سکوت با شرمندگی بهم نگاه میکرد دلم نمیخواست نگاهشو اینجوری ببینم سرمو پایین انداختم وبه کاسه سوپ خیره شدم ..
دایان قاشق دیگه ای و جلو دهنم گرفت که با صدای زنگ گوشیش با کلافگی قاشق وتوی ظرف انداخت وبه سمت میز وسط هال رفت وگوشیش وجواب داد ..
_ سلام،بله بابا؟؟
_بابا جان گوش بدید ..
_بابا بزارید منم حرف بزنم خوب ..
_باشه چشم اومدم ..
به سمتم برگشت که سریع نگاهمو ازش دزدیدم که اومد سمتم ..

romangram.com | @romangram_com