#عشق_اجباری_پارت_56

با وارد شدن دایان سرمو پایین انداختم وبدون هیچ حرفی بیرون رفتم از اتاق... داشتم وسایل وساک های بچه رو جابه جا میکردم به اتاقی که قبلا برای من بود اما الان سیسمونی دختر دایان وتوش چیده بودم که صدای دایان مجبورم کرد سرمو بالا بیارم..
_خوبید؟؟
_ممنون..
_من..من..نمیدونم چجوری بگم..
_آقا آرشا برام توضیح دادن ..
سرشو تکون داد وبدون هیچ حرف دیگه ای راهشو به سمت اشپزخونه کج کرد وسایل وتواتاق گذاشتم وغرق صورت نوزادی شده بودم که توارامش خوابیده بود وصدبار آرزو کردم که کاش جای این نوزاد بودم که باصدای تعجب زده دایان به خودم اومد..
_تواین یک هفته چی خوردی؟؟
منظورشو فهمیده بودم دلم نمیخواست ناراحتش کنم ولی ناخودآگاه پوزخندی رو لبام نقش بست ..
_چیزی نبود که بخورم ..
_چرا نرفتی خرید ؟؟
_پول نداشتم..
_متاسفم..
_مهم نیس هیچی دیگه مهم نی ..
_آروا..
_اگه میشه برید یخرده خرید کنید برای خانومتون سوپ درست کنم ..
چشمای غم زده اش به معنای تایید اروم باز وبسته کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون زد..


*دایان:
سرمو روی فرمون گذاشتم کلافه بودم بغض گلومو چنگ میزد وجدانم داشت اتیش می گرفت اما هیچکاری برای این دختر مظلوم نمیتونستم بکنم ..
تو ذهنم تمام صحنه ها مرور میشد اینکه آروا تواین یک هفته چی بهش گذاشته اینکه چجوری خودشو با بیسکویت های خشک سیر کرده وهربار این فکراز سرم میگذشت تنها کاری که میتونستم بکنم لعنت به خودم بود لعنت به دنیای بود که انقدر بیرحمانه بااین دختر برخورد میکرد ..
لعنت به خانواده ای که دخترشونو ول کرده بودن به اَمان خدا به زمین وزمان لعنت می فرستادم و با وجدان دردم درگیر بودم که بادیدن تابلوی تره بار به خودم اومدم وماشین وپارک کردم..
هرچی فکرمیکردم لازم بشه ونشه رو خریدم بار هارو فرستادم بزارن توماشین وخودمم داشتم میرفتم بیرون که با دیدن لباسی که توی ویترین برق میزد ناخوداگاه به سمت مغازه کشیده شدم شنل صورتی رنگی که گلای ریز برجسته اش خودنمای میکردن نمیدونم چرا اما یک لحظه اون لباس وتوی تن اروا تصور کردم بخاطر همین بدون هیچ فکری داخل مغازه شدم ولباس وخریدم خوشحال ازاینکه شاید بتونم سختی این یک هفته رو ازدلش دربیارم به سمت خونه پرواز کردم ..
بدون اینکه در بزنم وارد خونه شدم و توی هال دنبال اروا گشتم تا قبل از برخورد با بیتا لباس بهش بدم اما باشنیدن صدای غر غر بیتا که سرکسی داد میزد به سمت اتاق کشیده شدم ودرکمال تعجب بیتا رو لخت مادر زاد روی تخت دیدم و اروا رودرحالی دیدم که باروغن زیتون داشت بدن بیتا رو ماساژ میداد وبیتا فقط غر میزد ..

romangram.com | @romangram_com