#عشق_اجباری_پارت_55
_بیتا؟؟
_گفتم که مهم نی..
_اوممم میگم اسم این فرشته کوچولوروبزاریم بنتا به اسم مامانش هم میاد..
باذوق چرخید سمت من که بادیدن خیسی چشماش عذاب وجدان گرفتم ..
_بزاریم دنیا؟؟؟به اسم دانیال ودایان میاد..
لبخندی زدم وبا تکون دادن سرم موافقتمو اعلام کردم ..
بیتا با گوشه آستینش اشک هاشو پاک کرد ومشغول بازی با دنیا شد..
باتوقف جلو در خونه تازه متوجه دشواری معرفی کردن بیتا و اروا بهم شدم خواستم برگردم برم خونه بابا که یاد حرف بابا افتادم ناامیدانه ماشین وپارک کردم وبه بیتا کمک کردم پیاده بشه بچه رو از بقلش گرفتم وبادست دیگم کمر بیتا رو گرفتم سوار آسانسور شدیم ومن هرلحظه استرس بیشتری میگرفتم با توقف آسانسور غم عالم رو سرم خراب شد اما چاره دیگه ای نداشتم ..
باتردید تقه ای به در زدم که بیتا باچشم های متعجبش زل زد بهم..
_مگه..کسی..
با بازشدن در نتونست حرفشو کامل بزنه و اینبار با چشمای شگفت زدش زل زده بود به اروا
اما اروا انگار منتظر دیدن چنین صحنه ای بود ..
بعد از چندثانیه بیتا به خودش اومد وگونه منو بوسید پرسشگرانه نگاهش میکردم که با شنیدن جمله اش رسما سکته زدم..
_واییی دایاننن خیلی خوبی فکر نمیکردم برام پرستار گرفته باشی ..
نمیتونستم حرفی بزنم فقط توسکوت به عکس العمل اروا خیره شده بودم که بعد از چند ثانیه خیلی اروم اومد سمتمو زیر بقل بیتا روگرفت وبه داخل برد بیتاهم نامردی نکرد وتمام وزنشو انداخته بود روی بدن نحیف اروا که به وضوح خم شدن کمرشو دیدم باغم وارد خونه شدم ودروبستم اما بادیدن ساکی که جلو در بود ونشون میداد که اروا قصد رفتن داشته که ما زود رسیدیم کلافگیم بیشترهم شد..
*آروا:
سخت بود دیدن دایان تواون وضعیت سخت بود پرستار زنش شدن نمیدونستم چرا اما همه این اتفاق های چندساعته بارویاهای چند روزه من عجیب تناقص داشت از صبح که سیسمونی بچگونه اورده بودن تا شنیدن داستان زندگی دایان از زبون ارشا سعی کردم فقط وفقط نابود کنم رویاهای ساخته شده ذهنمو ..انقد توحال وهوای خودم غرق بودم که تقریبا با صدای جیغ همسر دایان به خودم اومدم..
_کجاییی تو؟؟؟
_ببخشید..
_میگم این میز وبیار نزدیک ..
انقدر با غرور حرف میزد که احساس میکردم تک تک واژه هاش استخون های منو هدف گرفته ..
بابغض سرمو تکون دادم وسعی کردم بیخیال کمر دردی که از صبح گریبان گیرم شده بود وبی شک عفونت رحمم مزید بر این درد ماهانه شده بود بشم؛ میز وبه سختی کشیدم وجلوی پای همسر دایان گذاشتم ..
romangram.com | @romangram_com