#عشق_اجباری_پارت_54

فکرم درگیر چرای کار دایان شده بود چادر سرکردن برام سخت نبود چون ازوقتی شونزده سالم بود به انتخاب خودم چادر وانتخاب کرده بودم اما حالا مزه ای که این چادر سرکردن دایان بهم داده بود یک لحظه هم ازیادم نمیرفت دوس داشتم واقعا دلیل اینکارشو بدونم توافکارم غرق بودم که صدای بوق ماشینی به خودم اوردم بافکر اینکه دایان سریع ازخونه زدم بیرون وبعد از قفل کردن در با کلیدی که دایان بهم داده بود در وقفل کردم سریع رفتم پایین از در بیرون زدم وباچشم توکوچه دنبال دایان گشتم اما نبود پنج دیقه ای جلوی در بودم که هیچ نتیجه ای نگرفتم وناامید به سمت خونه برگشتم باحرص در وبازکردم وبه سمت تلفن پرواز کردم از روی نگرانی کارتی که دایان بقل تلفن گذاشته بود وبرداشتم و شماره ای که روی کارت چاپ شده بود وگرفتم بعد ازچندتا بوق صدای گرم دایان تو گوشی پیچید..
_الو؟؟ بله؟
_اقا دایان؟؟
_آروا من کاری برام پیش اومد بعدا بهت توضیح میدم خداحافظ..
باشنیدن صدای بوق تلفن گوشی واز گوشم فاصله دادم وفقط به خودم لعنت فرستادم که چرا فکرکردم دایان فرق داره تلفن وکوبیدم سرجاش وباحرص چادر وازسرم در اوردم وگوشه هال انداختم از حرص دندونامو بهم فشار میدادمو سرمو بین دستام فشارمیدادم ..خودمو به اتاق دایان رسوندم و روی تختش تقریبا شیرجه زدم وسرمو بین متکاش قایم کردم ..


*دایان:
باعشق به نوزادی که اروم تواغوشم خوابیده بود نگاه میکردم لبای کوچولوش بوسیدم گردنشو با عشق بوکردم جای جای بدنشو میبوسیدم وهرلحظه حسرت نبود دانیال ومیخوردم تو بوی بدن نوزادی که تواغوشم بود غرق شده بودم که با صدای بیتا به خودم اومدم..
_من آماده ام..
برگشتم سمتش ودستمو تکیه گاه بدنش کردم تا بتونه راه بره درسته تعهد قلبی بهش نداشتم اماهرچی که بود الان زن عقدیم بود ومن یه مسولیت های نسبت بهش داشتم ..
_اسمشو چی بزاریم؟
_دانیال چیزی نگفته بود؟
_نوچ..اوممم من میگم اروا بزاریم ..
باشنیدن اسم اروا باتعجب سرمو برگردوندمو زل زدم به چشمای بیتا تاشاید بتونم هدفی که ازگفتن این اسم داشته روپیدا کنم اما بی تفاوت تراز همیشه به من نگاه میکرد وانگار کاملا بی قصد گفته بود.. انگار خدا میخواست بهم یادآوری کنه آروا نامی یک هفته است که بدون هیچ خبری منتظرمه تازه بعد از یک هفته یاد دختری افتادم که یک هفته پیش بخاطر تماس یهوی بابا که گفته بود بیتا دردش گرفته بدون هیچ خبری ولش کرده بودم..باصدای گریه ی نوزاد به دنیای خودم برگشتم لپشوبوسیدم وبچه رو توبقل بیتا گذاشتم ..
_نه..خوشم نمیاد از این اسم..
دیگه به ماشین. رسیده بودیم در ماشین وبازکردم وبه بیتا کمک کردم که بشینه ..
بافکری مشغول و خسته از یادآوری اروا ماشین وروشن کردم ..
_نگفتی؟
_چیو؟؟
نمی دونم چرا اما کاملا بی هدف سربیتا داد زدم که احساس کردم بغض کرد وروشو به سمت شیشه برگردوند..
کلافه دستی تو موهام کشیدم وسعی کردم از دلش دربیارم..
_ببخشید دست خودم نبود..
_مهم..نی..

romangram.com | @romangram_com