#عشق_اجباری_پارت_53

انقد گریه کردم وداد وبیداد کردم که به سرفه افتادم ..
داشتم تقریبا خفه میشدم که نفهمیدم دایان کی وچجوری وارد خونه شده..
خونسرد پشت کمرم میزد..وقتی دید فایده نداره به سمت آشپزخونه رفت ولیوان آبی برام اورد..اون لحظه شده بودم مث ماهی که برای اب له له میزنه برای همین تقریبا شیرجه زدم به سمتش ولی دایان اروم بادستش نگهم داشت ومیان بازوهاش اسیرم کرد با حوصله لیوان و برام نگه داشته بود وبهم اب میداد...بعد از چندلحظه که اروم شدم ازم جدا شد وشرمنده سرشو انداخت پایین..
_ببخشید مجبور شدم که بگیرمتون..
ازدستش ناراحت بودم یعنی قهرکرده بودم باهاش بخاطرهمین زیر لب تشکری کردم و به سمت اتاقم رفتم روی تخت نشسته بودم که در زده شد شالمو درست کردم و دایان بعد ازشنیدن صدام داخل شد..
_بفرمائید..
_ناراحتید ازدست من..
_نه..
سرشوتکون داد وکیسه های که دستش بود وروی میز گذاشت..
_میشه خواهش کنم آماده بشید بریم بیرون ناهار؟؟
بااینکه باهاش قهربودم اما نه دلم اومد نه دلم میخواست بهش نه بگم برای همین بدون هیچ حرفی دعوتشو قبول کردم وبعد از رفتن دایان مشقول آماده شدن شدم..
نمی دونم چرااما سر لج بازی وقهرم که شده بود دست به کیسه های که روی میز گذاشته بود نزدم وبعد از پوشیدن مانتو ساده مشکی با شلوار وشال مشکی ساده ای که دایان برام گرفته بود از اتاق بیرون رفتم ..
روی کاناپه نشسته بود که بادیدنم اروم سرشو اورد بالا اما بادیدنم چشماش رنگ تعجب گرفت..
_کیسه روباز نکردید؟؟
_نه..یعنی..
نذاشت حرفمو ادامه بدم که به سمت اتاق اومد وچند لحظه بعد درحالی که چیزی دستش بود بیرون اومد از اتاق ..با کنجکاوی نگاهش کردم که روبه روم ایستاد وبعد پارچه مشکی جلو روم قرار گرفت که پشت سرمو برد وروی سرم انداخت باتعجب بهش چشم دوختم اروم لباش ازهم باز شد..
_خشک مذهب نیستم ولی سرکن چادرت را بانو، نازنین غیرت مردانه ام دستور صادر میکند..
محو صداش وحرکت لباش بودم که چشمک قشنگی زد واز جلو دیدم کنار رفت تودنیای خودم غرق بودم که صداشو شنیدم..
_پایین منتظرتونم..
نگاهم به نقطه ای خیره مونده بود واروم لب زدم ..
_غیرت مردانه..غیرت مردانه..


*آروا:

romangram.com | @romangram_com