#عشق_اجباری_پارت_52



*دایان:
هیچ کدوم از رفتارم دست خودم نبود به ارشا اعتماد کامل داشتم حتی به پاکی اروا هم اعتماد داشتم اماهضم اینکه من تمام دیشب و مجبور شدم پیش بیتا بخوابم تا اروا توی خونه معذب نباشه وبعد اون تمام دیشب وتنها تویه خونه پیش ارشا گذرونده سخت بود..
سعی کردم اروم بشم امانشد زنگ فشار دادم ومنتظر بازشدن در شدم به محض اینکه صدای تیک بازشدن در و شنیدم به سمت آسانسور رفتم وکلید طبقه چهار وفشار دادم ...
با بازشدن در آسانسور به سمت ارشای رفتم که متعجب به من نگاه میکرد نمیتونستم بهش چیزی بگم یا پرخاش کنم اما خواستم بی تفاوت ازکنارش رد شم که دستمو کشید و شونه امو بوسید..
_من غلط بکنم به ناموس برادرم چشم بد داشته باشم...
جوابشو ندادم اماتمام اتیش دلم خاموش شده بود با لبخند نگاهش کردم و شرمنده از رفتارم واردخونه شدم..
صدای اروا به خودم اوردم وچشممو به جلوم دوختم وچهره دختری ودیدم که شاید ازترس انقد مظلوم شده بود..
_سلام..
سرمو تکون دادم وکلید وبه سمتش گرفتم..
_تقصیرمن بود باید کلید بهتون میدادم..
با ترس قدم برداشت وکلید وازدستم گرفت ..نمیدونم چرااون لحظه این تصمیم وگرفتم اما عقلم بهم فرمان میداد که اگه یه دیقه دیگه بیشتراینجا بمونم وباخودم فکرکنم تمام دیشب واروا بااین لباس ها پیش ارشا بوده قطعا غیرتم به عقلم غلبه میکرد اونموقع نمیدونستم ممکن چه کاری انجام بدم ..
برای همین ازمقابل چشمای تعجب زده اروا رد شدم وبدون هیچ حرف دیگه ای از خونه بیرون زدم..
توماشین سرمو گذاشتم روفرمون ومدام یه چیزی توذهنم تکرار میشد:چرا اروا انقد برام مهم شد؟؟ چرابرا یه دختر غریبه بایدتا این حد رگ گردنم باد کنه ..
توافکارم غرق بودم که صدای زنگ گوشیم به خودم اوردم ،بادیدن اسم بیتا که روی صفحه گوشی خود نمای میکرد رفتار دیشبش تماماً یاداوری برام شد و با انزجار دکمه رد تماس وفشردم وماشین وروشن کردم ..
میدونستم کجا دارم میرم وچی میخوام امانمیتونستم تشخیص بدم دلیل اینکارام چیه ..عقلم هرلحظه یاد اوری میکرد که من هیچ اختیاری نسبت به اروا ندارم اما قلبم وغیرتم سرکوب میکرد تصمیم عقلمو درنهایت پیروز هم شد ومن با افکاری آشفته به سمت بازار حرکت کردم...


*آروا:
خداحافظی مختصری از آرشا کردم وازخونه زدم بیرون وارد خونه دایان شدم به محض ورود خودمو روی کاناپه پرت کردم وازته دل زار زدم ..
فکرنمیکردم انقد براش بی اهمیت باش حداقل..حداقل..
ازفکرخودم سرمو با عصبانیت به کوسن مبل کوبیدم وبا صدای بلند باخودم حرف میزدم..
_چیههه انتظار داری بیاد بزنه توگوشت بگه غلط کردی شب بایه مرد غریبه تو خونه بودی؟؟؟انتظار داری رگ غیرتش براتو بادکنه؟؟؟توفک کردی کی اخه؟؟؟یه دختر بدبخت که بهت لطف کرده نگهت داشته بدبخت...

romangram.com | @romangram_com