#عشق_اجباری_پارت_51
_صبح بخیر..
_ سلام ،صبح شماهم بخیر..
_چکارکردید حضرت خواهر؟؟ شما چرا زحمت کشیدید..
_کاری نکردم که ..
_صبحانه که نخوردید؟؟
_نه،منتظر شمابودم..
_خوب پس بفرماید بشینید تا بیارم..
صندلی میزناهارخوری که توی آشپزخونه قرارداشت وبیرون کشیدم ونشستم روش کنجکاوانه چشم به ارشا دوختم وسوالی که توذهنم میچرخید وبه زبون اوردم..
_آقا ارشا؟؟
_جانم؟؟
_چرا منو حضرت خواهر خطاب میکنید؟؟
_ناراحت میشید خواهر صداتون کنم؟ ؟
_نه..نه..اصلا..فقط حضرت عموما برای بالابردن یه شخصیت چرا برای من به کارمیبرید؟؟
_چون کلمه خواهر برای من خیلی تقدس داره..خواهربودن خیلی مقام بالای دلم نمیخواد به تنهای بکارببرمش..
لبخندی به این همه تفاوت بین این ادما وشهباز زدم وبا نشستن ارشا مشغول خوردن صبحانه شدیم و دیگه حرفی بینمون زده نشد ..
با زور ارشا روبیرون فرستادم ومشغول جمع کردن میز صبحانه شدم که با صدای زنگ تلفن از جام پریدم وچشم دوختم به تلفن ومکالمه ارشا..
_سلام کجای توپسر؟؟
....
_دیروز این همه بهت زنگ زدم ..
...
_نه خواستم بگم اروا خانوم اومده بودن در خونه من دربست شد وچون کلید نداشتن موندن پشت در دیشب اینجا خوابید ..
ارشا متعجب چندبار دایان وصدا زد بعد گوشی وازگوشش فاصله داد وباتعجب نگاهی به من کرد..
_قطع کرد..
گوشی وسرجاش گذاشت وروی کاناپه نشست ..نمیدونم چرا دلم شورمیزد ولی سریع آشپزخونه روجمع کردم ولباسامو مرتب کردم وروی کاناپه کنار ارشا نشستم هنوز ده دیقه نگذشته بود که با صدای ممتد زنگ خونه سرمو سمت آیفون چرخوندم وچهره عصبی دایان تو تصویر دیدم..
romangram.com | @romangram_com