#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_232
خندید.
-این خیلی خوبه راهول...
بعد از کلی حرف زدن بالاخره راضی به قطع کردن گوشی شدم. دلم می خواست همون طور که صداش رو شنیدم،
بتونم بغلش کنم و دیگه رهاش نکنم.
نفس عمیقی کشیدم.
-خدایا لطفا کمکمون کن.
ساعت گوشی رو برای شش صبح تنظیم کردم و چشم هام رو روی هم گذاشتم. مدت طولانی بود که درست حسابی
نخوابیده بودم. امشب هم مطمئنم فکر و خیال اجازه ی خواب راحتی رو بهم نمی داد، تا وقتی که پریا برای من نمی
شد من آروم نمی شدم.
دم دمای صبح بود که بالاخره خوابم برد.
***
شلوار کتان مشکی و پیراهن مشکیم رو پوشیدم، با همون موهای ژولیده از اتاق خارج شدم. مامان و بابا توی اتاق
کناری من بودند؛ فعلا نمی خواستم بیدارشون کنم باید پدر پریا رو می دیدم و ازش اجازه ی خواستگاری می گرفتم.
romangram.com | @romangram_com