#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_233

از هتل خارج شدم و بعد از ده دقیقه تاکسی گرفتم و به سمت خونه ی پریا حرکت کردم. دلشوره ی عجیبی داشتم؛

نمی دونم چرا حس می کردم امروز قراره یه اتفاق بد بیفته.

تاکسی نگه داشت و من پیاده شدم؛ پول رو به راننده تاکسی دادم.

-می شه منتظر بمونید؟

راننده تاکسی از فارسی حرف زدن دست و پا شکسته ی من فهمید که چی گفتم و سرش رو به معنی باشه تکون

داد.

به سمت خونه ی پریا رفتم. نگاهی به ساعت مچیم کردم. عقربه ها ساعت هشت رو نشون می داد. در خونه ی پریا

باز بود و خونه خیلی سوت و کور به نظر می رسید. دلشوره ام بیش تر شد و با قدم هایی تند به سمت خونه رفتم.

وارد حیاط شدم که با مادر پریا که بی حال روی پله ها نشسته بود و گریه می کرد، رو به رو شدم. به سرعت قدم

هام افزودم و کنار پاش زانو زدم. با همون فارسی حرف زدن داغونم گفتم: سلام... چی شده خاله؟

مادر پریا سرش رو بلند کرد و با چشم های اشکی و سرخ گفت: بردنش مادر... پریام رو به زور بردن.

نمی خواستم به چیز بدی فکر کنم، پریا رو کجا بردن؟

-پریا رو کجا بردن خاله؟ اون کجاست؟

با کف دست به سینه اش کوبید.


romangram.com | @romangram_com