#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_222
از اتاق بیرون رفتم. بالاخره راهول پا پیش گذاشته بود و نباید منم مثل ماست فقط نگاه می کردم و باید از عشقمون
دفاع می کردم.
-بابا؟
با سرعت به سمتم برگشت؛ با حرص و عصبانیت نگاهم کرد.
-دختره ی احمق این پسره چرا اومده این جا هان؟ تو بهش گفتی خونمون این جاست که بیاد آبرو ریزی کنه؟
خجالت نمی کشی تو؟ داری به عقد یکی دیگه در میای ولی بازم این پسره رو ول نکردی؟
با ترس و لرز نزدیک تر رفتم.
-بابا لطفا... خودت که می دونی من دانیال رو نمی خوام، مگه راهول چشه؟ حتی مسلمونم هست، به خدا که پسر
بدی نیست.
با قدم های تند و محکم نزدیک تر اومد و رو به روم ایستاد.
-دیگه نمی خوام در موردش چیزی بشنوم، الان هم آماده می شی بدون توجه به اون پسر که پشت در نشسته، با
دانیال می ری آزمایشگاه.
با گریه گفتم: نمی رم... نمی رم من با دانیال هیچ جا نمی رم.
romangram.com | @romangram_com