#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_221
-نگران نباش، همه چیزی درست می شه. فعلا دیره بیا برگردیم.
اشک هام رو پاک کردم و همراه راهول سوار ماشین شدیم. توی سکوت راهول رو به هتل رسوندم. کلی سفارش کرد
که گریه نکنم چون همه چیز رو درست می کنه و منم با لبخندی پر از عشق حرف هاش رو قبول می کردم.
راهول که وارد هتل شد با سرعت به سمت خونه راه افتادم. نفس عمیقی کشیدم و ترس و استرس رو از خودم دور
کردم، می دونستم که مامان یه جوری بابا رو پیچونده. لبخندی روی لبم نشست.
-قربون مامان مهربونم برم.
#پارت_پنجاهوپنج
با صدای داد بلندی سیخ سر جام نشستم. چشم هام گرد شده بود.
-چی شده اول صبحی؟!
با عجله از روی تخت بلند شدم و موهای شلخته ام رو از روی صورتم کنار زدم و به سمت در رفتم. آروم لای در رو
باز کردم.
-این پسره با خودش چی فکر کرده که اومده ایران و جلوی در خونه ی من هان؟ فکر کرده من دخترم رو به یه
خارجی و هندی می دم؟ مگه دیونه شدم... اگه هزار بار هم بیاد بازم جوابش رو نمی دم.
مامان سعی می کرد که بابا رو آروم کنه ولی بابا بدجور عصبی بود و هیچ جوره آروم نمی شد. نفس عمیقی کشیدم و
romangram.com | @romangram_com