#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_208


لبخند بزرگی روی لبم نشست و حرف های مامان رو به راهول گفتم. بعد از کلی خوش و بش راهول و مامان بالاخره

تصمیم گرفتیم که از فرودگاه بیاییم بیرون. سوار ماشین شدیم. من رانندگی می کردم و مامان به اصرار راهول کنار

من نشسته بود؛ راهول هم خودش عقب نشسته بود و سرش رو از بین صندلی ها جلو آورده بود.

-پریا؟

با لبخند به سمتش برگشتم.

-جانم راهول؟

گونه ام رو بوسید.

-دوست دارم.

لبخندم پررنگ تر شد که صدای مامان در اومد.

-عه پریا، جلو من داره می بوستت!



با صدای بلند خندیدم و حرف های مامان رو به راهول گفتم. راهول با خجالت دستی به موهای پر پشتش کشید و

گفت: ببخشید.

ماشین رو کنار هتلی نگه داشتم.

romangram.com | @romangram_com