#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_209


-راهول؟

همون طور که از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود. گفت: جانم؟

برگشتم و از بین صندلی ها با ناراحتی نگاهش کردم.

-می دونی که نمی تونم ببرمت خونه... من متأسفم، بابام...

انگشت اشاره اش رو به معنی ساکت شدن روی لب هام گذاشت و گفت: اگه بابات هم می ذاشت، من به خونتون نمی

اومدم.

لبخندی زد و به چشم هام نگاه کرد.

-وقتی پا به خونتون می ذارم که داماد اون خونه باشم و تو زن من.

لبخندی به اون همه خوبی زدم. بوسه ای روی انگشتش که روی لبم بود، گذاشتم.

-عاشقتم، چرا تو این قدر خوبی.

روی پیشونیم رو بوسید.

-چون تو خوبی.

با لبخند و عشق نگاهم رو ازش گرفتم و رو به مامان که با تعجب نگاهمون می کرد، کردم.

-مامان، ما می ریم هتل یه اتاق برای راهول می گیریم بعد من بر می گرم خب؟

romangram.com | @romangram_com