#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_207
جبران کنیم.
-راهول؟
من رو از خودش جدا کرد و سرش رو به پیشونیم چسبوند و با اشتیاق به صورتم نگاه کرد.
-جونم؟
با صدای گرفته ای گفتم: خیلی دلم برات تنگ شده بود، از دیدنت خوش حالم... مرسی که اومدی.
اشک های روی صورتم رو پاک کرد.
-مگه می شد نیام؟ همه ی زندگی و دنیام این جاست. پریای من... پریای زیبای من...
نوک بینیم رو بوسید و خواست چیزی بگه که با سرفه ی مامان به خودمون اومدیم و من با عجله از راهول فاصله
گرفتم. راهول با تعجب به من و بعد به مامانم نگاه کرد. کمی صورت مامان رو از نظر گذروند و بعد که انگار شناختش
و فهمید مادرمه، نزدیک تر رفت و خم شد و دستش رو روی پای مامان و بعد روی سینهی خودش گذاشت.
-سلام، من راهول هستم... از دیدنتون خوش حالم.
مامان به من نگاه کرد؛ حرف های راهول رو براش ترجمه کردم که لبخندی زد و سرش رو برای راهول تکون داد.
-پریا بهش بگو منم از دیدنش خوش حالم.
romangram.com | @romangram_com