#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_206

نگاه می کردم.

-وای خدا چقدر دلم براش تنگ شده بود.

راهول گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و بعد از فشردن چند دکمه، گوشی رو کنار گوشش گذاشت؛ ولی وقتی

سرش رو بلند کرد من رو دید. گوشی رو آروم پایین آورد و با قدم های آروم و نگاه مات زده اش به سمتم اومد.

-پریای من...

#پارت_پنجاهویک


چمدونش رو ول کرد و با دو به سمت من اومد؛ محکم بغلم کرد.

-پریا... عزیزم!

دستم رو دورش حلقه کردم و اشکم سرازیر شد.

-راهول...

محکم من رو به خودش فشرد و تند تند روی سر و صورتم رو می بوسید.

-فدات بشم پریا... چقدر از دیدنت خوش حالم؛ چقدر که دلتنگت بودم.

اصلا برامون مهم نبود که توی فرودگاه ایرانیم، میون اون جمعیت زیاد، اون آدم هایی که با تعجب نگاهمون می

کردند، فقط و فقط هم دیگه رو می دیدیم و می خواستیم توی همین ده دقیقه کل اون دوری ها و دلتنگی ها رو

romangram.com | @romangram_com