#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_205

آروم و با ترس سرم رو به معنی باشه تکون دادم.

-چشم.

از کنار بابا رد شدم و به سمت جا کفشی رفتم و کفش های ال استار مشکیم رو در آوردم و پوشیدم. وارد حیاط تمیز

و مرتبمون شدم. چقدر مامان روی باغچه و حیاط حساس بود. لبخندی روی لبم نشستم. چقدر ذوق داشتم برای

دیدن راهول. مامان اومد و من سوار ماشین بابا شدم و سوئیچ رو از مامان گرفتم و استارت زدم. اون قدر با سرعت

رانندگی می کردم که صدای مامان در اومده بود و غر غر می کرد. ولی من حالم خوب بود و می خواستم هر چه

سریع تر راهول رو ببینم.

ماشین رو نگه داشتم و با هول و دو وارد فرودگاه شلوغ و پر از همهمه شدم. تند تند پوست لبم رو می کندم و به

این طرف و اون طرف نگاه می کردم. از بین جمعیت می گذشتم و دنبال راهول می گشتم تا این که... تا این که

دیدمش، خدای من دیدمش.

شلوار جین و پیراهن سفید تنش بود. چمدون مشکی رنگ رو همراه خودش می کشید و مثل من سرش رو به این

طرف و اون طرف می چرخوند.



همون جا ایستادم. دیگه نای راه رفتن نداشتم؛ فقط داشتم با چشم های اشکی به راهول که دنبال من می گشت،


romangram.com | @romangram_com