#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_204
فرودگاه ولی بابا نمی ذاشت برم بیرون. همین امشب هم قرار بود خاله همراه دانیال و شوهرش بیان برای
خواستگاری. نمی دونستم چیکار کنم، همه اش می زدم توی سر خودم برای این شانسی که دارم. با باز شدن در
تندی از جام بلند شدم. مامان با عجله وارد اتاق شد.
-زود باش لباس هات رو بپوش، به پدرت گفتم می ریم خرید برای شب؛ شاید بتونیم بریم فرودگاه.
با ذوق دست دور گردن مامان انداختم.
-الهی من قربونت برم ، فدای اون دل مهربونت بشم.
من رو از خودش جدا کرد.
-برو اون ور ببینم، بخاطر تو به بابات دروغ گفتم.
لبخند دندونمایی زدم و با عجله یه مانتوی مشکی کوتاه روی بلوز سفید و جین آبیم پوشیدم. شال مشکیم رو هم
سرم کردم. یه رژ صورتی به لب هام زدم و رو به مامان کردم و گفتم: بریم.
مامان همون طور که به سمت در می رفت گفت: برو کفش هات رو بپوش تا من چادرم رو سرم کنم.
چشمی گفتم و با ذوق از اتاق بیرون رفتم که با بابا چشم تو چشم شدم. بابا کمی نگاهم کرد و گفت: کاری نکنی که
بعدا پشیمون بشی.
romangram.com | @romangram_com