#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_181
رو سرم کنم. چمدون و کیفم رو برداشتم و بدون آرایش از اتاق خارج شدم. کلید رو به پرسنل پس دادم و از هتل
بیرون رفتم.
با دیدن راهول چشم هام گرد شد. این وقت صبح اومده؟ چرا بهم نگفته تا زیاد منتظرش نذارم؟!
به سمتش رفتم که با دیدنم با دو اومد و چمدونم رو گرفت.
-سلام پریا.
نگاهم نمی کرد، چرا؟
-سلام راهول، چیزی شده؟
بدون نگاه کردن گفت: نه چطور؟ برو تو ماشین بشین من چمدونم رو می زارم صندوق عقب.
سوار ماشین شدم و راهول هم بعد از چند ثانیه اومد.
-خب حالت چطوره گلم؟
بازوش رو گرفتم و به سمت خودم برگردوندمش. چشم هاش سرخ سرخ شده بود و زیر چشم هاش گود افتاده بود.
-راهول؟
لبخند کم جونی زد و بدون گفتن حرفی استارت زد و با بیش ترین سرعت به سمت فرودگاه راه افتاد. باز هم صداش
کردم.
romangram.com | @romangram_com