#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_180


خندیدم.

-خداروشکر.

بالاخره بعد از کلی حرف های عاشقانه و دل و قلوه دادن، راهول به رفتن رضایت داد. وارد هتل و بعد اتاق شدم. با

پاهای شل به سمت حمام رفتم و دوشی گرفتم.

لباس های راحتیم رو پوشیدم و حوله رو دور سرم بستم و مشغول جمع کردن و بستن چمدونم شدم. با هر لباسی که

داخل چمدون می ذاشتم اشک از چشم هام سرازیر می شد تا وقتی که گریه ام به هق هق تبدیل شد. همه اش از

خدا گلایه می کردم که چرا باید مجبور باشم از عشقم دور باشم؟ چرا باید این همه غصه و دلتنگی رو به جون بخرم.

اون قدر گفتم و گریه کردم که همون جا روی چمدون خوابم برده بود.

***



کش و قوسی به بدنم دادم که درد بدی توی بدنم پیچید.

-آی!

بدنم خشک شده بود. با هزار مکافات از جام بلند شدم و مشغول پوشیدن لباس هام شدم. بلوز آبی رنگم رو همراه با

جین آبی و مانتوی جلو باز سفیدم پوشیدم. روسری آبیم رو داخل کیفم گذاشتم که وقتی وارد خاک ایران شدم اون

romangram.com | @romangram_com