#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_182
-راهول؟
غمگین به سمتم برگشت.
-جونم؟
قطره اشکی از چشم هام چکید.
-گریه نکن پریا لطفا.
با بغض گفتم: چشم هات...
خنده ی تلخی کرد.
-چیزی نیست فقط امشب نخوابیدم... یعنی خوابم نبرد.
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدام بلند نشه، مرد من گریه کرده بود... خیلی زیاد گریه کرده بود.
جلوی فرودگاه پیاده شد، چمدون و از دستم گرفت و رو به من گفت: بیا برو تا بلیطت رو چک کنند.
بدون گفتن حرفی، به سمت پرسنل فرودگاه رفتم. کار هام تموم شد و به سمت راهول که روی یکی از صندلی های
فلزی نشسته بود و سرش رو بین دست هاش گرفته بود، رفتم. صدای پام رو که شنید سرش رو بلند کرد، چشم
هاش اشکی بود. از جاش بلند شد و من رو به روش ایستادم.
romangram.com | @romangram_com