#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_178
-الان میام باشه؟
تند تند سرش رو تکون داد.
-باشه عشقم.
پا تند کردم و ازش دور شدم و به سمت هتل رفتم.
#پارت_چهلوپنج
نقاشی رو از زیر تخت بیرون آوردم و با عجله از اتاق و بعد از هتل خارج شدم و به سمت راهول که تکیه داده بود به
ماشین رفتم. رو به روی راهول ایستادم و گفتم: چشمات رو ببند.
راهول چشم هاش رو با لبخند بست.
-بیا گلم.
کاغذی که دور نقاشی بسته بودم رو باز کردم و بوم رو رو به روی راهول قرار دادم.
-چشمات رو باز کن.
با همون لبخند آروم چشم هاش رو باز کرد. چیزی نگفت، حرفی نزد، هیچ کاری نکرد و فقط و فقط با بهت به نقاشی
نگاه کرد. بعد از پنج دقیقه نزدیک تر اومد و نقاشی رو از دستم گرفت؛ نقاشی رو جلوی چشم هاش گرفت و با دقت
بهش نگاه کرد. بعد نقاشی رو پایین آورد و به ماشین تکیه اش داد. به سمت من برگشت و نزدیک اومد.
romangram.com | @romangram_com