#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_176
توی چشم هامون انکار نشدنی بود. فکر این که فقط امروز با همیم و فقط خدا می دونه که دوباره کی هم دیگه رو می
بینیم باعث این غم توی چشم هامون بود.
توی پارکی روی نیمکت سبز رنگی نشسته بودیم. خیره به زیبایی پارک و بچه های در حال بازی بودیم. راهول
دستش رو روی شونه ام گذاشت. به خودم اومدم و نگاهش کردم.
-اصلا غصه نخور، ناراحت نباش. کار های این جا رو سر و سامون می دم و میام ایران. میام پیش خانواده ت، باید من
رو قبول کنند.
گونه ام رو بوسید و با لبخند گفت: نمی ذارم زیاد دلتنگم بشی زودی میام پیشت. تو هم باید مثل من تموم تهران و
ایران رو نشونم بدی باشه؟
با بغضی که توی گلوم بود، سرم رو تکون دادم.
-باشه راهول.
چونه اش رو روی سرم گذاشت.
-فدای اون صدای گرفته ات بشم.
چیزی نگفتم و فقط چشم هام رو بستم. فقط می خواستم کنارش آروم بشم و حالم خوب بشه. نمی خواستم بعدا
romangram.com | @romangram_com