#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_175

ساعت های پنج بود که بیدار شده بودیم و توی جمع خانواده ی راهول نشسته بودیم و عصرونه می خوردیم. کیک

خوشمزه ای که مامان راهول درست کرده بود و اون چایی خوش رنگ خیلی بهمون مزه داد. راهول گفته بود که بعدا

حتما می ریم بیرون و تا شب باهم می مونیم.

کلی از مامان و باباش تشکر کردم و ازشون به کل خداحافظی کردم. اشک های مامان راهول باعث شد که بغض به

گلوم هجوم بیاره. کلی برام آرزوی موفقیت و سلامتی کردند و ازم خواستند بهشون سر بزنم و منم بهشون قول

دادم.

توی ماشین نشستم و رو به راهول که به جلو خیره بود گفتم: حالت خوبه راهول؟

با لبخند کم رنگی به سمتم برگشت.

-اره عزیز دلم. الان یه کم می ریم با ماشین می گردیم، می ریم پارک و بعد رستوران تا شب کلی خوش می

گذرونیم.

دستم رو روی دست راهول که روی دنده بود گذاشتم.

-باشه عزیزم.

با همون لبخند شروع کرد به رانندگی. کلی توی خیابون ها و کوچه ها و بازار ها گشت زدیم. گاهی می خندیدیم،

گاهی حرف می زدیم و گاهی خوراکی می خوردیم؛ عکس می گرفتیم و مسخره بازی در می آوردیم ولی... ولی غم


romangram.com | @romangram_com