#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_174

لبش رو روی شقیقه ام گذاشت.

-چی می شد نری؟ پریا نرو... بمون این جا... نرو.

آروم زمزمه کردم.

-نمی شه راهول... خانوادم...

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت: باشه بخواب... پیشم بخواب... بزار آرامش داشته باشم، دو شبه از فکر

رفتنت خواب به چشمم نیومده. کنارم باش بزار آروم باشم.

آروم سرم رو به معنی باشه تکون دادم.

-بخواب عزیز دلم... من پیشتم.

راهول چشم های نم دارش رو بست. به صورت جذاب اما غمگینش خیره شدم. دستی به موهای نرمش کشیدم. دل

منم برات تنگ می شه راهول... از همین الان تنگ شده.

همون طور که به راهول خیره بودم و فکر رفتن و دلتنگی مغزم رو درگیر کرده بود، کم کم چشم هام گرم شد و

بخواب آرومی فرو رفتم.



***


romangram.com | @romangram_com