#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_173
-موهای پریشونت...
کنار لبم رو نوازش گونه و آروم بوسید.
-لب های شیرینت تنگ می شه پریا...
سرش رو روی شونه ام گذاشت و صورتش رو توی گردنم فرو برد.
-دلم تنگت می شه پریا... برای صدات... برای اخم هات... برای شیرین زبونیات... برای ناز کردنات... برای شیطونی و
لجبازیات... برای خودت پریا... دلم تنگ می شه.
نفس عمیقی کشید.
-از صبح دارم با خودم کلنجار می رم، دلم نمی فهمه... از همین الان... از الان که هنوز نرفتی من دلم برات تنگ
شده... چیکار کنم بعد تو؟ بگو؟
قطره اشکی از چشم هام چکید. لب گزیدم تا صدای هق هقم بلند شه.
-راه...ول...
سرش رو بلند کرد و با انگشتش اشکم رو پاک کرد.
-گریه نکن... گریه نکن پریا...
romangram.com | @romangram_com