#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_162
راهول از ذوق من خنده اش گرفت.
-فدات شم.
خدا نکنه ای زیر لب گفتم. راهول با بیش ترین سرعت به سمت جزیره ی گراند روند. بعد از رسیدنمون به اون جا من
یه کلاه حصیری خوشکل خریدم تا از آفتاب سوزان در امان باشم. سوار قایق بزرگ و طویلی که به شکل موز بود،
شدیم. همراه ما چند زن و مرد دیگه هم سوار قایق شدند. قایق ران به آرومی شروع به حرکت کرد. با دقت و شوق
به دریا نگاه می کردم؛ چیزی نمونده بود که به جزیره برسیم. به راهول نگاه کردم که نگاه خیره اش رو روی خودم
دیدم. لبخندی زدم که گفت: اگه تا شب نگاهت کنم باز دلتنگیم رفع نمی شه.
سرم رو به شونه اش تکیه دادم، روی موهام رو بوسید.
به جزیره که رسیدیم با عجله و هول پیاده شدم؛ فقط می خواستم دلفین ها رو از نزدیک ببینم. دست راهول رو
گرفتم و همین طور که به اطراف نگاه می کردم راهول رو هم دنبال خودم می کشیدم. افراد و توریست های زیادی
توی جزیره بودند که یه سری ها شنا، یه سری ها ماهیگیری و یه سری های دیگه مثل من مشغول دید زدن اطراف
بودند. جزیره ی سرسبز و شلوغی بود؛ پر بود از زیبایی های خاص و بی شمار.
به سمت منطقه ای که دلفین ها داخل اون بودند رفتیم. افراد زیادی دور تا دور اون جا جمع شده بودند و مشغول
romangram.com | @romangram_com