#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_160

وقتی برنگشتم اون رو بهش نشون ندم؛ کلی اصرار و خواهش کرده بود که باید نقاشی رو نشون بدم ولی من اصرارش

رو بی جواب گذاشتم. توی این شش روز هر روز و هر ساعت با هم حرف می زدیم و از حال هم با خبر بودیم. راهول

هر شب به دیدنم می اومد تا رفع دلتنگی کنیم؛ کل روز رو به امید شب و دیدنش صبر می کردم. چون این جا تنها

بودم و روز های قبل هر روز راهول پیشم بود این شش رو بدجور احساس دلتنگی و تنهایی می کردم ولی راهول قول

داده بود که این دو روز کامل جبران کنه.

بلوز صورتی و شلوار جینم رو پوشیدم. موهام رو بافتم و کیف و دوربینم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. راهول

تکیه به ماشین کمی دورتر از هتل ایستاده بود. کمی ایستادم و نگاهش کردم. به اون چهره ی زیبا و گیرا، به صورت

شاداب و مهربونش، به اون تیپ ساده اما زیباش... دلم براش ضعف رفت؛ چقدر دلتنگش بودم. آروم به سمتش قدم

برداشتم، من رو دید لبخندی روی لب هاش جا گرفت.

-پریای من...

#پارت_چهل_و_یک


لبخندی زدم و رو به روش ایستادم.

-سلام.

بدون گفتن حرفی بلافاصله من رو بغل کرد و محکم من رو به خودش فشرد.

romangram.com | @romangram_com