#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_158

-جانم؟

با همون حالت گفت: من دیگه دارم دیونه می شم، تحمل ندارم.

آروم خندیدم.



-وا راهول هنوز یه روز کامل نگذشته که!

با حرص گفت: این دل صاب مرده که این حرف ها حالیش نمی شه.

دلم براش رفت؛ آروم گفتم: فدات بشم حالا حالا بیاد طاقت بیاری. شب اگه تونستی بیا هم دیگه رو ببینیم.

با صدایی که دلتنگی توش موج می زد گفت: قربون صدات برم که صداتم بهم آرامش می ده... چشم من به خاطر تو

همه چیز رو تحمل می کنم. شبم میام به دیدنت؛ باید صورت ماهت رو ببینم تا خوابم ببره.

بعد یهو انگار یه چیزی یادش اومد گفت: راستی پریا هر کی دارم می گم هر کی اذیتت کرد فقط لازمه بهم زنگ

بزنی جد و آبادش رو از قبر بیرون میارم خب؟

خندیدم.

-چشم.

با خنده گفت: چشم های زیبات بی بلا، مواظب خودت باشی...دوست دارم.


romangram.com | @romangram_com