#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_157


دو خیره به غروب چشم گیر خورشید شدیم.

#پارت_چهل


نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به محوطه ی سرسبز هتل نگاه کردم.

-خداروشکر این جا زیاد شلوغ نیست.

وسایل نقاشیم رو آماده کرده بودم. تخته و کاغذ بزرگ رو به روم آماده بود تا من بعد از مدت ها دوباره دست به قلم

بشم. نگاهی به عکسی که قرار بود نقاشی بکشم کردم؛ عکس راهول بود. عکسی که توی ساحل کری وقتی راهول

کنار دریا نشسته بود و با لبخند زیبایی به غروب و دریا نگاه می کرد و حواسش نبود، ازش گرفته بودم. خیلی عکس

قشنگی بود و من می خواستم همین عکس رو نقاشی بکشم و بعد آخرین روزی که از این جا می رفتم بهش هدیه

می دادم. با یاد آوری رفتن از این جا آهی کشیدم. با صدای گوشیم به خودم اومدم؛ دیروز راهول بعد از مدت ها

یادش اومده بود و برام سیمکارت خریده بود. لبخندی زدم و جواب دادم.

-سلام راهول.

با صدای پکری گفت: پریا...

لبخندم پررنگ تر شد.


romangram.com | @romangram_com