#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_155


-قربونت برم... فدای این حرف های قشنگ بشم که کلی بهم انرژی و عشق داد. می تونم این مدت دوری رو با همین

عشق دووم بیارم.



نزدیک تر اومد و محکم بغلم کرد.

-دوست دارم پریا خیلی زیاد. بیش تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.

چشم هام رو بستم آرامش و اطمینان عجیبی به دلم سرازیر شده بود. مطمئ بودم با همین عشق دوری رو دووم

میارم و می تونم برگردم ایران. دستم رو گرفت و این بار با خوش حالی و دیونه بازی توی ساحل شروع به قدم زدن

کرد. از دکه ای آب انار خرید و روی ماسه ی ساحل رو به دریا نشستیم. چیزی به غروب خورشید نمونده بود و ما می

خواستیم کنار هم غروب رو تماشا کنیم.

سرم رو شونه ای راهول تکیه دادم و به دریا خیره شدم که راهول گفت: مثل همین خورشید به زندگی بی روحم

گرمی و عشق بخشیدی پریا... باورم نمی شه چطور شد عاشقت شدم ولی این رو می دونم خوش بخت ترینم که تو

توی زندگیمی و عشق تو توی دلمه.

سرم رو بلند کردم و گونه ش رو محکم بوسیدم.

-اون قدر عاشقانه و خوب حرف نزن راهول دلم بی تاب می شه.

romangram.com | @romangram_com