#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_153
-آره خب...
لبخندی زدم.
-از فردا منم قرار نیست جایی برم، این هفته ی اخر رو به نقاشی کشیدن اختصاص دادم. تو به کار هات برس منم
توی محوطه ی هتل نقاشیم رو می کشم. اصلا هم لازم نیست ناراحت و نگران باشی.
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.
-قربون حرف زدنات برم، آخه اون وقت دلم رو چیکار کنم هی برات تنگ می شه هی دلم برات تنگ می شه آخه.
لب گزیدم.
-خب نمی دونم دیگه... شب ها اگه تونستی بیا همدیگه رو ببینیم.
چشم هاش برق زد.
-جون من اجازه می دی؟
آروم خندیدم.
-اره.
ازم جدا شد و با صدای بلند گفت: عاشقتم پریا... عاشقتم پریا... عاشقتم پریا...
romangram.com | @romangram_com