#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_152
آروم گفتم: بهم بگو چی شده؟
نفس عمیقی کشید و گفت: دارم به فردا فکر می کنم؛ کار های شرکتم بهم ریخته و باید چند روزی رو درگیر کار هام
باشم. نمی تونم بزارم تنها جایی بری، هر وقت به این فکر می کنم قراره چند روز نبینمت دلم مچاله می شه از همین
الان دل تنگت می شم. نمی دونم چیکار کنم پریا... یعنی باید چند روز نبینمت؟ یعنی تو باید تنهایی بری این ور و
اون ور؟
آروم خندیدم. سرم رو بلند کردم و به چشم های نگرانش خیره شدم. دلم غنج رفت؛ دلم می خواست قربون صدقه
اش برم.
-راهول؟
روی پیشونیم رو بوسید.
-جونم؟
از بوسه و حس شیرینش کلا حرفم یادم رفت. تک خنده ای کردم.
-دیونه... تو نگران اینی؟ از صبح به خاطر این توی خودتی و درگیری؟
آروم سرش رو تکون داد.
romangram.com | @romangram_com