#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_151
با صدای بلند خندید و گفت: ای جونم حسود خانم، نترس من قبل از تو عاشق کسی نبودم و دوست دختر نداشتم
ولی وقتی چشمت به بستنی ها افتاد چشم هات برق زد پس معلومه بستنی دوست داری دیگه.
چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم که سرش رو نزدیک آورد و گونه ام رو بوسید.
-سکوتت آزارم می ده پریا.
به چشم هاش نگاه کردم.
-ولی تو هم ساکتی راهول، از صبح یک کلام حرف نزدی. حتی نمی گی چی شده!
چشم هاش غمگین شد؛ چیزی نگفت و فقط توی سکوت به رانندگیش ادامه داد. منم چیزی نگفتم و مشغول خوردن
بستنیم شدم، تا وقتی که به ساحل کری رسیدیم.
#پارت_سی_و_نه
از ماشین پیاده شدیم و کنار هم شروع کردیم به قدم زدم. نگاهی به راهول کردم که توی فکر بود. سرم رو به شونه
اش تکیه دادم.
-راهول؟
روی موهام رو بوسید.
-جانم؟
romangram.com | @romangram_com