#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_150
-چیزی نشده عزیزم. نظرت چیه بعد از نهار بریم ساحل کری؟ اون جا عالیه، تازه غروب بی نظیری رو می تونیم با
هم تماشا کنیم.
از این که حرف رو کلا عوض کرد حرصم بیش تر شد ولی به باشه ای اکتفا کردم و چیزی نگفتم. وقتی خودش بخواد
می گه اصرار بی فایده است.
با هم از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. کمی توی بازار و کوچه ها گشتیم. با دیدن بستنی دهنم آب
افتاد ولی با راهول قهر بودم و اصلا ازش نمی خواستم که ماشین رو نگه داره.
با توقف ماشین به راهول نگاه کردم. از ماشین پیاده شد و به سمت بستنی فروشی رفت. یه قاپ بزرگ بستنی که از
انواع بستنی داخلش بود رو آورد و به سمتم گرفت. با تعجب از دستش گرفتم.
-ممنون.
در ماشین رو بست و استارت زد.
-اگه تو هم نمی گفتی من خودم می دونم دخترا عاشق بستنین.
چینی به بینیم دادم.
-اره هر کی دوست دختر های زیاد داشته باشه این چیز ها رو خوب بلده.
romangram.com | @romangram_com